لطفا به صورت خصوصی نظر بدهید
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. لحظه ها شاد و روشنند مثل قلب آفتاب، و در مرز لبخند به انتظار ایستاده اند، باران شوق شده ام و بر دل کویر می بارم، صدای صاعقه شده ام و بر دل سکوت میتازم، خندۀ بهار شده ام و راز زمستان را میشکنم، اینجا لحظه ها تکرار صدای نبض آرام صمیمیت اند، در ساحل خیال من صدای نی لبک می آید. در لحظه های من عطر اقاقیا جاری است. باران طعم خوش بوسه را به گونۀ دشت سپرد، خاک یک یک بوسه ها را پنهان کرد و شمرد، ماه پشت ابر به انتظار نشسته تا ستاره ها را خبر کند، شب پردۀ اسرار را به روی معنای عشق کشید، قاصدک با قطره ای خوابید، شاپرک با قطره ای رقصید، و در سکوت گلهای بوسه رویید، امید جادوی سیاه ناکامی را شکست، و من دوباره از میان گور تنگ آرزوهای خویش برخاستم، "سپید مشکی "من اکنون بوسه های باران در رگهای من جاریست . مینا روز والنتاین (روز عشاق و یا روز عشق ورزی) مصادف با ۲۵ بهمنماه (۱۴ فوریه) در بعضی فرهنگها روز ابراز عشق است. در سده سوم میلادی که مطابق میشود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن میکند. .در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین. این روز سپندارمذگان یا «اسفندارمذگان» نام داشته است. سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا میکردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه میدادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت میکردند. اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده اند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمذگان بجای والنتاین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود.. از چند سال پیش در ایران صحبتهایی مبنی بر آمیختن والنتاین با سنتهای اسلامی به گوش میرسد. . ۲- کیوپید(CUPID): کـه به شـکل یک کودک برهنه، فربه و بالدار ترسیم میگردد. این کودک شیطان با لبخندی موذیانه تـیـر و کمان نیز با خود حمل میکند. چنانچه یکی از تیرهای این کودک به قلب فردی اصابت کند وی فورا عاشق می شود. کـیوپید در واقع پسر ونوس الهه عشق و زیبایی در افسانه های روم باستان می بـاشد. معنی لغوی آن “آرزو ” است. کوپید برخی اوقات آمور(AMOR) نیز نامیده میگردد. همتای کوپید در افسانه های یونانی اروس (EROS) نام دارد. 3- کبوتر،قمری و مرغ عشق: این پرندگان نماد وفاداری، پاکی و معصومیت هستند. ۵- تور: جنـس دستـمال خانم هـا را در گـذشـته تشـکـیـل میـداده است. در زمــانهای دیرین رسم برآن بوده که هرگاه دسـتـمال خـانمـی به زمیــن می افتاد مردی که متوجه آن میشده بلافاصله آن را از زمین برداشته و به زن می داد. ۶- گره های عشق: از یک سری حلقه های در هم تنیده و بافته شـده تشکـیـل یـــافته اند. این حلقه ها آغاز و پایانی ندارند و نماد عشق جاودانی و پایدار است. 7- علامت”X”: این علامت به معنی بوسه در کارت های تبریک و نامه های روز ولنتاین است. ♥ سالیانه بیش از یک میلیارد کارت تبریک ولنتاین در سراسر جهان رد و بدل میگردد که ۸۵ درصد آنها توسط زنان خریداری میشود. آسمونتم می توانی همیشه بارونو تو چشمام ببینی. زمین مال زمین خوارها ،فضا مال فضا پیماها ، فقط تو مال من مبادا گفته باشی دوستت می دارم دلت را می بویم مبادا شعله ای در آن نهان باشد گفتی که دنیا را پر از غم دوست داری پس مطمئن هستم مرا هم دوست داری گفتی نمیخواهی ببارم عشق اما شعر غریبی را که گفتم دوست داری دنيا فداي هر چي دله مهربونه يه دل فداي هر کي اينو ميخونه کاش بدوني نديدنت نبودنت هرگز بهانه اي نميشه واسه از ياد بردنت اگر مي خواي بدوني چند تا دوستت دارم انگشتت رو بزار روي نبضت ميدونى فرق تو با کبوتر چيه؟ مي دوني بزرگترين گناه چيه؟ به پندار تو: اي كه از يار وفا مي طلبي يار كجاست؟ اتل متل ستاره ، گلم دوسم نداره ! نه اس ام اس نه يک زنگ ، دلم براش شده تنگ دل من نرمتر از جنس حرير، دلم از جنس بلور، گر تو را قصد شكستن باشد، سنگ بي انصافيست ، يك تلنگر كافيست اس ام اس ویژه روز ولنتاین یادته بهت گفتم كه خشت دیوار دلتم، تو هم منو شكستی اس ام اس ویژه روز ولنتاین با تو از خاطره ها سرشارم. با تو تا آخر شب بیدارم . عشق من دست تو یعنی خورشید. گرمی دست تو را کم دارم . . . اس ام اس ویژه روز ولنتاین قاب عكستو زدم جای ساعت دیواری SMS VALENTINE عمری با غم عشقت نشستم SMS VALENTINE زندگی عشق است افسانه نیست آنکه عشق راآفرید دیوانه نیست SMS VALENTINE عشق آن نیست که هر لحظه کنارش باشی عشق آن است که پیوسته به یادش باشی SMS VALENTINE بزرگترین آرزوم اینه کوچکترین آرزوت باشم SMS VALENTINE تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند SMS VALENTINE ای کاش که معشوق ز عاشق طلب جان می کرد، تا که هر بی سرو پایی نشود یار کسی !!! SMS VALENTINE دوست داشته باش و زندگی کن!زمان برای همیشه از آن تو نیست SMS VALENTINE چقدر سخت است منتظر کسی باشی که هیچ وقت فکر آمدن نیست! SMS VALENTINE می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی .ولنتاین مبارک SMS VALENTINE اگر روزی دشمن پیدا کردی بدون در رسیدن به هدفت موفق بودی.اگر روزی تهدیدت کردن بدون در برابرت ناتوانند. اگر روزی خیانت دیدی بدون قیمتت بالاست. اگر روزی ترکت کردند بدون با تو بودن لیاقت میخواد SMS VALENTINE من به دو چیز عشق می ورزم یكی تو و دیگری وجود تو، به دو چیزاعتقاد دارم یكی خدا ودیگری تو، من در این دنیا دو چیز میخواهم یكی تو ودیگری خوشبختی تو. SMS VALENTINE زندگی آرام است، مثل آرامش یك خواب بلند. SMS VALENTINE هر كی اومد پیش من یه ذره جاتو نگرفت….هیچ ادایی جای اون نازو اداتو نگرفت….پیش هر نقاشی رفتم تو رو نقاشی كنه، روی هر بومی زدم رنگ چشاتو نگرفت… SMS VALENTINE میدونی آدما بین الف تا ی قرار دارند. بعضی ها مثل ” ب ” برات میمیرند، مثل ” د ” دوستت دارند، مثل ” ع ” عا شقت میشوند، مثل ” م ” منتظر می مونند تا یه روز مثل ” ی ” یارت بشن. SMS VALENTINE حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر كسی به اندازه ی حرفهایی است كه برای نگفتن دارد و كتاب هایی نیز هست برای ننوشتن و من اكنون رسیده ام به آغاز چنین كتابی… SMS VALENTINE کاش کسی تو دلمون پا نمیذاشت… کاش اگه پا میزاشت دلمون رو تنها نمیذاشت… کاش اگه تنها میذاشت رد پاش رو روی دلمون جا نمیزاشت اس ام اس ویژه روز ولنتاین قلبمو هدیه می دم بهت . مواظبش باش . نه به خاطر اینکه قلبمه به خاطر اینکه تو توشی اس ام اس مخصوص ولنتاین موقعی كه می خواستمت می ترسیدم نگات كنم،موقعی كه نگات كردم ترسیدم باهات حرف بزنم. موقعی كه باهات حرف زدم ترسیدم نازت كنم،موقعی كه نازت كردم ترسیدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم میترسم از دستت بدم اس ام اس ویژه روز ولنتاین دل آدمها مثل یك جزیره دور افتادست ،اینكه كی واسه اولین بار پا به جزیره میزاره مهم نیست مهم اون كسیه كه هیچوقت جزیره را ترك نكند اس ام اس ویژه روز ولنتاین اگر باران بودم انقدر می باریدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاری به پایت می گریستم اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقدیم وجود عزیزت میکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برایت مینواختم ولی افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم اس ام اس ویژه روز ولنتاین عشق شاید زود تو را عاشق و دلتنگ كند اما هرگز تو را سیر نمی كند. روز ولنتاینت مبارک اس ام اس ویژه روز ولنتاین گرتواین دنیا کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت عوض میشه و قلبت ابروتو به تاراج می بره. مهم این نیست که اون مال تو باشه، مهم اینه که باشه. نفس بکشه، زندگی کنه و از زندگیش لذت ببره اس ام اس ویژه روز ولنتاین خیانت تنها این نیست كه شب را با دیگری بگذرانی … خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست كه دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری … خیانت میتواند جاری كردن اشك بر دیدگان معصومی باشد sms valentine اگه تو دنیا هیچی هیچی نداشته باشی مطمئن باش سه چیز همیشه مال تو هست:خدای مهربون، فکرای قشنگ وقلب کوچیک من sms valentine عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی اس ام اس ویژه روز ولنتاین صدا كن مرا كه صدایت زیباترین نوای عالم است sms valentine عشق من تو باش نه برای اینکه در این دنیای بزرگ تنها نباشم.تو باش تا در دنیای بزرگ تنهاییم تنها ترین باشی.. اس ام اس ویژه روز ولنتاین تو مثل راز بهاری و من رنگ زمستانم. چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمیدانم اس ام اس ویژه روز ولنتاین دلم همچو آسمان،پر از ابرهای بارانیست، اس ام اس مخصوص ولنتاین آری دوستی دو نیمه دارد نیمی از آن عشقی است که دل تو را بیقرار کرده است و نیمی دیگر آن محبتی است که در دل من می تپد اس ام اس مخصوص ولنتاین فرشته ها وجود دارن اما بعضی وقتا چون بال ندارن ما بهشون میگیم دوست اس ام اس مخصوص ولنتاین شب شده بود، گل آفتاب گردان داشت دنبال خورشید میگشت که یهو یک ستاره بهش چشمک زد، اما گل آفتابگردان سرش رو آرام آورد پایین، میدونی چرا؟! آخه گلها هیچوقت خیانت نمیکنن واسه همینه که گل آفتابگردان همیشه شبها سرش پایینه مردم در همه جای دنیا عاشق می شوند، از عشق دست می کشند یا در عذاب عشقند. عبارات عاشقانه به شما کمک می کند تا عمیق ترین افکار و احساساتتان را در زمانهایی که کلمات به راحتی بر زبانتان جاری نمی شوند، ابراز کنید. در اینگونه مواقع علیرغم تمام تلاشتان برای پیدا کردن کلمات و جملات، هیچ کلمه ای به ذهنتان نمی رسد. 10 نمونه از بهترین عبارات عاشقانه 1) "ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق میشویم." – سام کین 2) "من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت." – جولیا رابرتز 3) "دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی، به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم." – ناشناس 4) "زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر نیست، بلکه در یک سو نگریستن است." – آنتونیو دو سنت اگزوپری 5) "در عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد." –هانس نوون 6) "عشق یعنی وقتی دور هستید دلتنگ شوید اما از درون احساس گرما کنید چون در قلبتان به هم نزدیکید." –کی نودسن 7) "اگر هر بار که لبخند بر لبانم می نشانی، می توانستم به آسمان بروم و ستاره ای بچینم، آسمان شب دیگر مثل کف دست بود." – ناشناس 8) "بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند—باید آنها را با قلبتان احساس کنید." –هلن کلر 9) "این عشق نیست که دنیا را می چرخاند، عشق چیزی است که چرخش آنرا ارزشمند می کند." – فرانکلین پی جونز 10) "اگر معنای عشق را می فهمم، همه به خاطر توست." – هرمان هسه محاكمه عشق... جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل ، و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود يعني فراموشي ، قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او نزد پدر رفتم گفتم: پدر میخوام حرفی را با تو در میان بگذارم گفت دلبندم بگو: گفتم: پدر من آزادی میخواهم و پدر با ابروی در هم کشیده و با صدای خشمگین فریاد زد دیگر سخن نگو و من گفتم آخر چرا؟؟؟ گفت " : آزادی یعنی حرمت شکنی یعنی عبور از خط قرمز هاو پا از گلیم خود دراز کردند به سراغ مادر رفتم مادر را همانند همیشه در مطبخ خانه کو چکش یافتم مادر گفت" از قیافه ات معلوم است که چیزی میخواهی! چه می خواهی دخترم؟! گفتم آزادی او لبانش را گزید گفت این چه حرفی ایست که میگویی گفتم مگر آزادی چه جرمی ایست که همه مرا برای رسیدن به ان به صلابه میکشند گفت آزادی: یعنی فاحشه شدن یک زن بالا رفتن یک دزد از دیوار مردم و ..... من سر خوده و پریشان به گو شه ای پناه بردم در آن هنگام برادرم وارد شد و شادمان برخاستم و به سمتش رفتم آخر او جوان و منطقی تر بود و می توانست حرفهایم را بفهمد گفتم برادر آزادی یعنی چه؟ گفت" آزادیعنی به دنبال عشق و صفا رفتن و از زندگی لذت بردن و جوانی کردن وقتی دیدم همه آنها از آزادی که در دورن ذهن من است فاصله دارندبا خود گفتم اگر آزادی این است که آنها میگویند پس.. لعنت بر آزادی مرگ بر آزادی که در این هنگام از خواب برخاستم سلام خدای بزرگ من خدای من شعری برایت سروده ام ! نمیدانی همه حرف ها ی جالبی میزنند ومن ما نده ام که بین حرف تا عمل انها چقدر فاصله است؟! شاید هم آن ها درست بگویند .................... نمیدونم تو عصر آهن دود همه میگن فلانی عاشقم بود همه میگن عجب دنیای اینجا عجب صلح صفای داره اینجا همه میگن که ما یکه بتازیم اتم داریم دیگر بی نیازیم همه میگن تورم بی تورم همه میگن که فقر هم رفته از قوم همه میگن که اینجا نوره نوره هزاران عاشق یه چشم کوره همه میگن که ما اهل خدایم اطاعت میکنم و سر براهیم همه میگن شرافت مند هستیم به دستانه خیانت قفل بستیم همه میگن که ما از جنس هوریم اگر انسان باشیم پس که کوریم همه میگن سیاست با دیانت ولی انگار گشته با خیانت همه میگن مسلمونیم مسلمون همه میگن که دین داریم تا جون همه میگن علی واریم علی وار ولی انگار گشتند مثل تارتار همه میگن که ما پاکیم و بهشتی ولی!انگار ناپاکیم زشتیم همه میگن که ما اهل خدایم به دنبال قیامت چشم براهیم ولی انگار قیامت خواب و رویاست هم حرف ها برای مال دنیاست همه میگن که ما آزاده هستیم دره حیوانیت را زود بستیم همه میگن که از فقر بی نصیبیم ورای علم گشتیم بی رقیبیم همه میگن خیابون تا خیابون همه مردم هستند شاد خندون همه میگن اگر بیکار گشتیم بجایش عاشق صد یار گشتیم یار اول نگاه عشق و عاشق نگاه هیز پر شرم شقایق یار دوم میشه تریاک و بافور که از اول شروع تا آخر گور یار سوم که اون منگه منگه اخه نشه ست دیگه اون هنگه هنگه خدای من شده ام من هم پریشون که من آزاده ام یا گیج و حیرون خدای من دیگه کاری ندارم ..... که از دست زمانه بی قرارم هرگز نشد بياي پيشم بگيري دستاي منو بدوني من عاشقتم گوش كني حرفاي منو هرگز نشد بياي پيشم بگيري دستاي منو بدوني من عاشقتم گوش كني حرفاي منو تو بي وفا بودي ولي اونكه برات مي مرد منم تا زنده ام دوست دارم اينه كلام اخرم تو بي وفا بودي ولي اونكه برات مي مرد منم تا زنده ام دوست دارم اينه كلام اخرم اينه كلام اخرم من كه نتونستم تو رو يه لحظه تنها بزارم تو تلخي خاطره هام بگم كه دوست ندارم دلم مي خواد همين يه بار اشكامو پنهون نكنم باور كني تو رو مي خوام غربت رو زندوني كنم ميام به شهر خاطرات غرق بشم تويه نگات ديوونه بار فدات بشم بميرم من واسه چشات بميرم من واسه چشات اما هنوز فاصله مون دوره دست من جداست ترانه سكوت من تو بغض اخرم جداست كاشكي مي شد فقط يه بار بياي بگي دوست دارم تو چشم من نگاه كني بگي كه عاشقت منم ------------------------------------------------------------------ بهای عشق و خیانت هـیرتا فـرزند سـورنا مدتها بودکه درکاخ بزرگ ییلاقی پدرش زندگی میکرد. چند سـالی بود که زن اولش مرده بود و چون از او فـرزندی نداشـت در سـال اخیر با دخـتر جوان 21 سـاله که اتفاقاً دریک دهـکده با او آشـنا شـده بود عـروسی کرد. هـیرتا هـنگامیکه از شـکار بر می گشـت نزدیک دهـکده به ماندانا برخورد. ماندانا کوزهء آب بزرکی بردوش گرفـته و از چشـمه بخانه آب می برد، از وی آب خواسـت نامش را پرسـید و همان شـب اورا از پدر پیرش خواسـتگاری کرده و روز بعـد ماندانا را به قـصر خود آورد. ماندانا دخـتر زیبا و بلند قـد و خوش اندام بود و با چشـم های دشـت و سـیاه، گیسـوان بلند، صدای دلکش و آرزوها بزرگ در قصر بزرگ هـیرتا وارد شـد. هـیرتا بیشـتر اوقات خودرا به سـرکشی املاک دور دسـت خود و شـکار می گذزانید و کمتر به دلخوشی ماندانای جوان و زیبا می پرداخـت. روزها و هـفـته های اول به ماندانا بد نگذشـت. ولی پس از چندی زندگی برای ماندانا دوزخی شـد و کاخ بزرگ و با شـکوه هـیرتا برای او زندانی شـد بود، هـیرتا جوان نبود و بیش از دو برابر سـن ماندانا داشـت. زندگی یک دخـتر جوان پر عـشق با یک مردیکه با او اختلاف سـنی زیادی دارد چه میتواند باشــد؟ ماندانا به نوازش و سـرود های دیوانه جوانی احتیاج داشـت و هـیرتا با کار های زیادی که داشـت نمی توانسـت نیازمندیهای روح پرشـور اورا برآورد. باین جهت ماندانا رنج می برد و کم کم زرد و افـسـرده مثل گل سـرخ درشـت و پر آبی که نا گهان در برابر خورشـید سـوزانی قـرار میگیرد، پژمرده میگشـت. هـیرتا که زن جوانش را بخوبی می پایید، فـهمید که اگر برای نجات او نیندیشـد ماندانا را از دسـت خواهـد داد. با او دلبسـتگی زیادی داشـت و زنش را مانند بهـترین چهره ها و گرانبها ترین جـواهـر هـا دوسـت میـداشــت . یکــروز ظهــر کـه میخواسـتند نهار بخورند ماندانا مثل هفته اخیر میل نیافـت که چیزی بخورد، گیلاس شـرابش را برداشـت لبش را تر کرد و سـپس بی آنکه اندکی ازآن بنوشـد آنرا برجای گذاشـت، بانگاه غبار آلود و ترحم آوری یک آن به هـیرتا نگریسـت و بعـد سـرش را پائین انداخـت؛ هـیرتا با صدای گرفـته گفـت: ماندانای عزیزم میدانم که بتو خیلی بد میگذرد ولی من برای تفـریح و سـرگرمی تو فـکر خوبی کرده ام... با اینکه این سـخن برای ماندانا تازگی داشـت سـرش را بلند نکرده و نگاه دیگری به شـوهرش نیفگند، هـیرتا دوباره گفـت: ــ ماندانای عزیز من خوب گوش کن، همین امروز جوانی به کاخ ما خواهـد آمد، او سـوار کار خوبی اسـت. و در تیر اندازی و چوگان بازی مهارت دارد. ازاو خواسـته ام که در قـصر ما بماند، و بتو اسـپ سـواری و هـنر های چوگان را بیاموزد او در هـنر های بسـیاری بلد اسـت و اورا از پاریس خواسـته ام. شـب و روز مثل یک نفر از بسـتگان نزدیک ما با ما زندگی خواهد کرد، با ما بگردش خواهد رفـت و با ما غذایش را خواهـد خورد... بیخود قـلب مـانـدانـا میزد " اسـپ ســواری " " چـوگان بـازی"، " مدتی در قصر ما خواهد ماند"، " شـب و روز با ما زندگی خواهد گرد "، در گوش او مثل صدای ناقوس بزرگ دنگ، دنگ آوا انداخـته بود مثل این بود که درین زندگی رقـت بار و بدبختانه اش فـروغ نوینی میدرخـشـد. عصر همان روز هـنگامیکه در کنار یکی از باغچه های بزرگ پرگل کاخ ماندانا و هـیرتا گردش میکردند یکی از چاکران خبر داد: مهمانی که بایسـتی بیاید آمده اسـت. مهمان جوان لاغـر اندام سـی سـاله با موهای فراوان، چابک و خندان مثل تازه دامادی دلشـاد نزد آنان آمد، کارد کوچکی به کمرش بسـته بـود و در نـگاه هـایـش بـرق تـیـزی بـودکـه بـردل می نشـسـت. ماندانا قلب و دیدگانش از دیدن مهیار میدرخشـید و از آمدن او بی اندازه دردل خرسـند و شـادمان شـده بود . گاهی زیر چشمی به او نگاه میکرد و به حرفـهای او به دقـت گوش میداد. مهیار از مسافرت خود رنج راه صحبت میکرد و از تماشـای کاخ هـیرتا تمجـید می نمـود و بـه هـیرتا گفـت آقای من کاخ و بـاغ شــما خیـلی بـا شــکـوه و زیباسـت، در باغهای « اکباتان» گلهای زیبا ودلفـریبی پیدا میشـود... و وقتی این حرف را گفـت برگشـته و به ماندانا نگریسـت و بلا فاصله افـــزود: ولی با نوای من! در پارس هم گلهای سـرخ خوش بو و جانفزا زیاد اسـت. از آن شـب که مهیار در قصر هـیرتا جای گرفـت، در قلب ماندانا نیز جای بزرگی برای خود پیدا کرد؛ ماندانا عوض شـده بود، مثل کودکی که بازیچه قـشـنگی برایش آورده باشـند شـادی میکرد و آواز می خواند. مهیار نیز دلخوشی بزرگی یافـته بود، هرروز یکی دوسـاعـت با ماندانا اسـپ سـواری میکرد، گوی و جوگان به او میاموخت و کم کم به ماندانا می فـهمانید، گاهی هم که دو بدو به گردش میرفـتند دزدیده پشـت گردن و یا بازو و دسـت ماندانا را میبوسـید و یا صورت اش را به گیسـوان خوشـرنگ و خوش بوی ماندانا می چسـپانید، تا یک روز بلاخره در پـشت گلبن سـرخ بزرگی ماندانا و مهیار بازوان شـان را به گردن هم انداخـته و لبهایشـان بی اختیار زمانی بهم چسـپید... چند روز بعـد که هـیرتا از گردش اسـپ سواری صبحانه خود به خانه آمد در حالی که لباس اش را عوض میکرد از ماندانا پرسـید: ــ ماندانای عزیزمن ، بگو ببینم از مهیار راضی هسـتی ؟ ماندانا پاسـخ داد: آری راضی هـسـتم او خیلی چیز ها بمن آموخـته اسـت، اکنون میتوانم از نهرهای بزرگ سـوار بپرم در گوی بازی هم پیشـرفت کرده ام ولی هـنوز کار دارد چوگان باز قابلی بشـوم. هـیرنا پرسـید: گمان میکنی تا چند ماه دیگر خوب یاد بگیری؟ ــ نمیدانم ... خود او میگوید با اسـتعـدادی که از خود نشـان میدهم چهار ماه دیگر چوگان باز خوبی خواهم شـد و تمام هـنر های آنرا به خوبی خواهم آموخـت و لی مهیار شـتاب ندارد و میگوید با آهـسـتگی باید پیش رفـت. هـیرتا گفـت: را سـت میگوید، بهـتر اسـت همه چیز را به آهـسـتگی یاد بگیری... سـپس اندکی خاموش شـده ولی ناگهان پرسـید: خوب ماندانای عزیز من! حالا راسـت بگو او را چقـدر دوسـت داری؟ آیا مهیار را بیشـتر از من دوسـت داری؟ قـلب ماندانا ناگهان فـروریخـت و لی خودش را گم نکرده وگفـت: هـیرتا، هـیرتا! تو شـوهـر من و آقای من هـستی او فقط سـوار کار خوبی اسـت... هـیرتا به ماندانا نزدیک شـده دسـتهایش را در دسـت گرفـته نوازش کردو بوسـید: ماندانا من به تو اجـازه میـدهم که با او خوش باشی گردش بروی بازی کنی .. من یقـین دارم که هـیچوقـت به خودت اجازه نخواهی داد که کاری برخلاف شـرافـت من انجام بدهی... از این روز ماندانا آزادی بیشـتری داشـت که با مهیار خوش باشـد، باو بیشـتر بوسـه میداد از او بوسـه بیشـتری میگرفـت و هـر زمان که در چمن زار ها و علف های دور دسـت میرفـتند و با او در میان سـبزه ها بیشـتر می غلطید، ولی هـروقـت که دسـت مهیار گسـتاخ میشـد، ماندانا از دسـت او می گریخـت. چه سـاعـت ها شـیرینی که با او میگذرانید اما نمی گذاشـت کاری که شـرافـت هیرتا را لکه دار سـازد وقوع یابد. مهیار سـخت دیوانه عـشـق ماندانا شـده بودو تشـنه و بی تاب وصال او بود تا یک روز بلاخره به ماندانا گفـت: ــ ماندانای شـیرین من! بگو بدانم کی از آن من خواهی شـد، چرا دلدارت را اینقـدر اذیت میکنی؟ مگر تو مرا دوسـت نداری ؟ ماندانا جواب داد: ــ چرا، چرا مهیار من ترا بیحد دوسـت دارم ولی تو نمیدانی چه اشـکال بزرگی درکار من اسـت بدبخـتانه من حالا نمی توانم خودم را بتو بدهم، اما قلبم مال توسـت، روحم مال توسـت، همه احسـاسـاتم مال توسـت. مهیار ناله ای کشـید و پرسـید: ــ پس کی؟ ماندانای من ماندانای عزیزمن تو نگذار که من اینقـدر بسـوزم، میدانی دو نفـر که اینقـدر و به اندازه ای که ما هـمدیگر را دوسـت میداریم، دوسـت میدارند هـیچ اشـکالی نمیتواند وجود داشـته باشـد حتی اگر کوهـهای اشـکال باشـد باید هـمه آب بشـوند... ــ تو راسـت میگویی، من میتوانم اشـکالات را رفع کنم ولی می ترسـم به قیمت بزرگی تمام شـود. مهیار صورت اش را به سـینه او فـشـار داده و گفـت بهـر قـیمت که باشـد ماندانا، بهـر قـیمت میخواهـد تمام شــود من حاضرم جانـم را نـثـار تـو کنم که از آن من بشـوی. سـپس ماندانا یک زمان خاموش شـد، دیدگانش را بربسـت و آرام مثل آنکه در خواب حرف میزند گفـت: باشـد مهیار، باشـد هفـته دیگر هر روز که هیرتا به سـرکشی رفـت من مال تو. دورازه روز بعـد هیرتا با همراهانش بسرکشی رفـت، آنروز مهیار و ماندانا هردو بسـیار شـاد بودند پیش از ظهر بعـد از چوگان بازی سـواره تاخـتند و دریک سـبزه زاری کمرکش کوه از اسـپ پیاده شـدند و جای آرام و زیبایی روی علف های نرم و سـبز نشـسـتند. ماندانا با چشـم های پراز نوازش و مهیار با دیدگان پر از آتش خیره بهم نگریسـتند چه شـعـر و زیبایی در برق دیدگان آنها پنهان بود، سـخن نمی گفـتند ولی بوسـه ها و نوازش ها بهـترین واژه بیان کننده احسـاسـات آنها بود، زمانی همانجا روی سـبزه ها غلطیدند...! آنروز ها و روز های دیگر به آنها بی اندازه خوش گذشـت چه سـاعـت های شـیرین که بر آنها میگذشـت، چقـدر شـیرین و لذیذ اسـت دوسـت داشـتن. ماندانا به مهیار گفـته بود هـنگامیکه باهم نهار یا شـام خوردند در نگاهها و حرکات خود دقـت کند و کاری نکند که کوچکتری شـکی دردل هیرتا پیداشـود. ولی دلدادگان هـرچه بیشـتر دقـت کنند، چشـمهای بیگانگان چیزی را که باید ببیند می بیند، و شـوهـرانی که زنان شـان را می پایند، بهتر از هرکس، اولین کسی هـسـتند که به بیوفایی زنانشـان پی می برند. هـیرتا تا چند روز بعـد ازاینکه از سـرکشی املاکش برگشـت فـهمیده بود که ماندانا برخلاف پیمان، عهدش را شـکسـته اسـت. بروی او نیاورد و هـمین یکی دو روز بایسـتی انتقامش را بگیرد. امشـب که ماندانا سـر میز شـام رفـت جای مهیار خالی بود، بعـد از ظهر با هم اسـپ سواری کرده و گوشـه و بخی در آغوش او لذت را چشـیده بود ولی بعـد از اینکه از اسـپ سـواری برگشـتند و مهیار اسـپ ها را باخود برد تا کنون او را ندیده، به گمانـش که گوشـهء رفـته اسـت، چون ماندانا به جای خالی مهیار مینگریسـت و نگران شـده بود هـیرتا گفـت: تشـویش نداشـته باش عزیزم من اورا به همین ده نزدیک فرسـتاده ام تا کره اسـپ سـفیدی را که به من هـدیه شـده بیاورد، گمان میکنم فردا بعـد از ظهر نزدما باشـد. ماندانا به غذا خوردن مشـغول شـد بیادش آمد زمانی که درمیان سـبزه ها و زمانی در آغـوش مهیار خفـته بود. برای آنکه لذت خودرا پنهان کند شـرابش را تا ته نوشـید هـیرتا دوباره در گیلاس او شـراب ریخـت خدمتگاران خوراک آوردند و جلو هـیرتا و بانو ماندانا گذاشـتند، جام شـراب به ماندانا اشـتها داده بود و با لذتی فراوان بشـقابش را تمام کرد، یکی دو دقیقه بعـد سـیبش را پوسـت کنده و میخورد، هـیرتا پرسـید: ــ مانـدانـا از خـوراکی کـه خوردی خیلی خوشـت آمـــــــــــد؟ ماندانا جواب داد: آری خیلی خـوشـم آمــــد. هـیـرتا پرسـید: میدانی این خوراک از چه درسـت شـــده بـــود؟ ماندانا گفـت: نمی دانم. سـپس هـیرتا آرام گفـت: نوش جان ..... این جگر مهیار بود!... جگر او بود که خوردی!... سـیب و کارد از دسـت ماندانا افـتاد، رنگش پرید، تمام اندامش سـرد شـد ناگهان فـریاد وحشـتناکی کشـید از جای برخاسـت مثل دیوانه یی جیغ میکشـید، دوید و خودش را از پنجره بباغ پرتاب کـــــــــــــرد!... این است بهای عشق و خیانت ... درد آوره که وقتی بزرگ می شی، باید سیاست داشته باشی، حتی اگه هیچی ازش ندونی! درد آوره که وقتی بزرگ می شی، باید قوانین بازی آدم بزرگا رو یاد بگیری! بازم باید بازی کنی! اما دیگه نه همبازیات بی خطرن و نه اسباب بازیات!! درد آوره که وقتی بزرگ می شی، باید همزمان توی چند تا بازی مختلف بازی کنی ... درد آوره که وقتی بزرگ می شی، اگه توی بازی با همبازیات قهر کردی باید قهر بمونی! باید یاد بگیری که کینه به دل بگیری! باید گذشته رو پیش روی همبازیت بیاری که یادشون نره! آخه آدم بزرگا قهر و خشم و دعوا رو یادشون نمی ره اما خیلی چیزا رو یادشون میره که ... درد آوره که وقتی بزرگ می شی، باید خودت و دیگرون رو دیر ببخشی تا ... درد آوره که وقتی بزرگ می شی، اگه صادقانه و بی ریا باشی، مثل کودکی هات، زشته و بچگونه! درد آوره که وقتی بزرگ می شی، باید دروغ بگی، باید پنهونی اشک بریزی، تازه نباید گریه کنی، حتی وقتی که داری از زور غصه خفه می شی!!! درد آوره که وقتی بزرگ می شی، اونقدر کار داری!! که به خیلی کارا! نمی رسی! درد آوره که وقتی بزرگ می شی، باید بزرگونه رفتار کنی و بزرگونه یعنی بچگونه نباشه!!!! درد آوره که وقتی بزرگ می شی، بچه ها و دنیای بزرگشون رو مسخره می کنی!!! درد آوره که وقتی بزرگ می شی، باید استرس های بزرگ داشته باشی، باید نقاب بزنی که کسی ندونه کی هستی! باید بازی کنی تا زنده بمونی!!!! درد آوره که وقتی بزرگ می شی، باید تعریفاتو عوض کنی، مطابق دنیای آدم بزرگا... درد آوره که وقتی بزرگ می شی، دیگه نباید بچگونه حرف بزنی، نباید بچگونه و بی ترس با صدای بلند، بخندی، نباید بچگونه هق هق بزنی!!! درد آوره که وقتی بزرگ می شی، خدا هم اونقدر برات بزرگ می شه که دیگه دست نایافتنی می شه! درد آوره که وقتی بزرگ می شی، یادت می ره که فرشته داری و یادت می ره که هر روز باهاش حرف بزنی!!! درد آوره که وقتی بزرگ می شی، دیگه با خدا حرف نمی زنی، آخه یاد گرفتی که خدا خودش می دونه، پس چرا باید وقت بزاری که بگی!!!! وقتت مال کارای مهمتر باید باشه!!!! درد آوره که وقتی بزرگ می شی، دوست داشتنت نباید بی قید و شرط باشه!! باید یاد بگیری که واسه همه چی قید و شرط بزاری تا بتونی ... درد آوره که وقتی بزرگ می شی، باید قلبت رو بزاری کنار، آخه قلب، مرکز احساساته!! و آدم عاقل، آدم بزرگ عاقل، با مغزش زندگی می کنه نه با قلبش!!! درد آوره که وقتی بزرگ می شی، دیگه صدای قلبت رو نمی شنوی، آخه اون قدر، صداهای جذاب هست، که تو حتی تپش های ناموزون گاه و بی گاهش رو هم نمی شنوی!!! نمی شنوی که قلبت از نشنیده شدن چه زجری می کشه!!! درد آوره که وقتی بزرگ می شی، یادت می ره که خدا، امانتش رو توی قلبت گذاشته، بعد همه جا رو می گردی، دربدر تا امانتی رو پیدا کنی!!! بعد یه مدت هم خسته می شی و کم می یاری و یادت می ره که ... درد آوره که وقتی بزرگ می شی، خودت رو فراموش می کنی!!! درد آوره که وقتی بزرگ می شی، خدا هم دور می شه!! درد آوره که بزرگ می شی و دور می شی و دور می شی و دور می شی... درد آوره ... (یه حس فوق العاده هست وقتی که همه توی خونه و محل کار و حتی اینجا توی دنیای مجازی درگیر امتحاناتن ولی تو ول می گردی..خداییش خیلی هم نمی گردم.. چند روزه توی خونه ام و با یه عالم کار عقب افتاده که حال نمی کنم انجامشون بدم... خب چیه؟؟؟ مگه زوره؟؟؟ هنوز تا ۸ بهمن وقت دارم... منم که باید دقیقه ۹۰ تازه اون هم ثانیه ۵۹ همه کارامو انجام بدم... خب پس عجله ای در کار نیست... می تونم با گوش کردن به داریوش و ابی و هایده و مهستی و ... کلی حال کنم ترم جدید که شروع شه باز وقت سر خاروندن ندارم... پس به خودم استراحت می دم با گردش های ولگردانه ) چی می خواستم بنویسم چی شد؟؟؟؟ (وقتی می گن با ذهن اشباع ننویس همینه دیگه ) دیروز کلی سعی کرد از دلم درآره (حالا چه قدر درآورد و چی درآورد "خون و رگ و... " بماند) ... خیلی برام جالبه که یه سری از آدم ها ادعای مذهب و مذهبی بودن دارن و اون وقت مذهب فقط مال یه بخشی از زندگیشونه من که می گم فلان کار به نظرم مشکلی نداره اون وقت می گن وااااای نه این دستور اسلامه ... حالا صدجای دیگه دستور اسلامو رعایت نمی کنن هان!! مثلا نماز نخوندن به نظرش کفر مسلمه اما تقلب کردن مجازه و حق مسلم... (انرژی هسته ای رو نمی گم ها ) بعد توی یه موقعیتی که خلافشو انجام می دن (یعنی همونی که به نظر من مشکلی نداره!!!) ادعاها و توجیه هاشون جالبه و مسخره و گاهی حالت تهوع شدیدی برام ایجاد می کنه !!! (فکر کنم من با حالت تهوع به دنیا اومدم.. بالا هم نمی یارم که خلاص شم ...) خلاصه باز جای شکرش باقیه که یکی پیدا شد و فهمید و قبول کرد که اشتباه کرده.... می دونم که اینجا نمی یاد (یعنی نذاشتم که بیاد) اما می خوام اینجا بهش بگم که ازش ممنونم و واقعا بخشیدمش همون طوری که می خواست یعنی از ته دل ... و شعور و درکش برام قابل احترامه و ارزشمند ... خیلی...حالا می تونم براش دعا کنم... دعاهای خوب خوب... تنهاييم عالمي داره..به خصوص وقتي که همه دورتن اما بازم تنهایی!!!! چقد جالبه که ما آدما از همه کسایی که اطرافمونن چشم امیدمون فقط به چند نفر یا شایدم یه نفره... چند نفر(يا نفري)که بودنشون واسه ما مثل داشتن همه دنياست و نبودنشون پايان زندگي و همه آرزوها با اين وضع واقعا تنهايي يعني چي؟؟ به چي مگن تنهايي و به کي ميگن تنها؟؟؟ ما که هيچ کدوم تنها نيستيم و هميشه اطرافمون شلوغه اما هميشه تو دلمون تنهايم… اين احساس تنها بودن از کجا مياد؟؟؟؟ یه دروغ ساده شب مهتابه و چشمام بازم از یاد تو خیسه دیگه عادت شده با بغض واسه تو می نویسه کاش می فهمیدی که قلبم خونهی آرزوهات بود یه نفس تنها نبودی همیشه دلم باهات بود آسمون و ماه نقرش با یه عالمه ستاره شاهدن که این بریدن دیگه برگشتی نداره رفتی بی اونکه بدونی دل من مال خودت بود حال بغضای شبونم به خدا حال خودت بود سهم چشمای تو بودن توی دنیا هر چی داشتم واسهی خاطر نازت جونمو گرو گذاشتم یه دروغ ساده اما قصهی مارو بهم زد سرنوشتمونو آخر با جدا شدن رقم زد تو پشیمون شدی و من حالا صندوقچهی دردم سخته اما باورش کن من دیگه برنمی گردم اما یادت باشه حرفا مثل گلوله های برفن خیلیا قربونییای بی گناه دو تا حرفن تو ترانه های شرجیم می درخشی تو همیشه اما من هر کاری کردم که ببخشمت نمی شه به تو عادت دارم مثل پروانه به آتش مثل عابد به عبادت و تو هر لحظه که از من دوری من به ویرانگری فاصله می اندیشم در کتاب احساس واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است تو توانایی آنرا داری که به این فاصله پایان بخشی... ستاره ی کوچک بمان بمان و از دلتنگیهای من بخوان چشمان این آسمان با نبودنت نیست که بارانی میشود این آسمان همیشه بارانیست بارانش در ابرها مخفیست اما اگر تو بخواهی می توانی... کافیست کنار پنجره بروی و باز زانوی غم به بغل بگیری اما این بار کسی را به یاد بیاور که میخواهد تورا به باد فراموشی بسپارد اما حیف... حیف که از بالای ابر ها فقط تورا می بیند و برای بوسیدنت می گرید تا قطره ی بارانش روی گونه ی تو شاید به اشکی کاذب تبدیل شود... و دل ابر از این خوش است که به یادش هستی ستاره ی کوچک بمان و به یاد دلتنگی های من بخوان بمان و مرا ببخش بخاطر بچگی بمان و بزرگ شو که آسمان نیازمند توست!!!! خیلی سخته بغضی داشته باشی نخوای کسی بفهمه… خیلی سخته عزیزترین کست ازت بخواد اونو فراموش کنی… خیلی سخته سالگرد اشنایی با عشق تو بدون حضورش جشن بگیری… خیلی سخته روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که که فکر میکنی بخواطرش زنده ای… خیلی سخته غرورت رو به خاطر کسی بشکنی بعد بفهمی دوست نداره دیگه… خیلی سخته همه چیزتو به خواطر یک نفر از دست بدی اما بدش اون دیگه نخواتت... خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي وسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي ... خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني ازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني...؟ خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جداشي.. خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه... خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه... خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورت اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت... خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت... خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي تا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي... خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بودي از يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي... خيلي سخته بري يك شب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشد دوباره... خيلي سخته كه من وتو هميشه باهم بمونيم اونقد عاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم... انگار همين ديروز بود كه نگاهت كردم و شعله هاي عشقت را به جانم ريختي بي آنكه بخواهم در درياي كوچك چشمانت غرق شوم و آنگاه كه به خويش آمدم ديدم افسوس چيزي از ستاره نمانده جز سحابه اي كوچك از خاموشي اش باز هم برايم آواز بخوان و مرا در همهمه دلنواز گيتارت گم كن من ديوانه شعر هاي بي قافيه توام ميخواهم شعري باشم كه گه گاه زمزمه اش ميكني بيا كنار پنجره من هرگاه دلم برايت تنگ ميشود ميروم كنار پنجره زانوي غم بغل ميكنم و نگاهت و نفس هاي گرمت را از پنجره ميجويم هر گاه نبودم و نشاني از من نماند براي دلتنگي هايم شمعي كنار پنجره كوچكم روشن كن و بگذار چشم آسمان از نبودن ستاره كوچك اش باز هم باراني شود... تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست… تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام… تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست… تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست… تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند… اما از روزي که تو راديديم نوشتم: از تنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم است ........... از تنهايئ بيزارم چون فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند...... از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام.......................... از تنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام........... از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد… از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم........... از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم....... از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است...... از تنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد… از تنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد.......... از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم..... از تنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم باتو بودن را فرياد ميزند… از تنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم هميشه وهمه جا درهمه حال حضورت را در قلبم حس کردم پس بگذار با تو باشم...... عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم....... تا هميشه ماندگار باشم............... دعا مي کنم که هيچگاه چشمهاي زيباي تو را در انحصار قطره هاي اشک نبينم و تو برايم دعا کن ابر چشم هايم هميشه براي تو ببارد دعا مي کنم که لبانت را فقط در غنچه هاي لبخند ببينم و تو برايم دعا کن که هر گز بي تو نخندم دعا مي کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکي دريا و بوي بهار را دارد هميشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برايم دعا کن دستهايم را هيچگاه در دستي بجز دست تو گره ندهم من برايت دعا مي کنم که گل هاي وجود نازنينت هيچگاه پژمرده نشوند براي شاپرک هاي باغچه ي خانه ات دعا مي کنم که بال هايشان هرگز محتاج مرهم نباشند من براي خورشيد آسمان زندگيت دعا مي کنم که هيچگاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگيم تو تنها خورشيدي پس برايم دعا کن ، دعا کن که خورشيد آسمان زندگيم هيچگاه غروب نکند اگه من نخوام اگه من نخوام شبا ماه نمی تابه دیگه خورشید رو تن گل نمی تابه اگه من نخوام کسی عاشق نمی شه همه تنها می مونن واسه همیشه اگه من نخوام دیگه بهار نمی شه کسی با یه عشوه بی قرار نمی شه اگه من نخوام کسی سفر نمی ره دیگه عمر هیج کسی هدر نمی ره اگه من نخوام کسی تو رو نمی خواد دیگه اسمت یاد هیچ کسی نمی یاد اگه من نخوام فراموش می شی ساده آخه آدم مثل تو خیلی زیاده اگه من نخوام دیگه نگات عسل نیست تو چشای پر ناز تو غزل نیست اگه من نخوام باهات می جنگه تقدیر هر جا می رسی می بینی که شده دیر اگه من نخوام تابستون دیگه داغ نیست دیگه رنگی به رخ گلای باغ نیست اگه من نخوام کسی تو رو ببخشه چشای قشنگ تو نمی درخشه اگه من نخوام تو گم می شی تو غربت سر تا پا تو می گیره غصه و وحشت اگه من نخوام تو صحرا و بیابون دیگه پیدا نمی شه لیلی و مجنون اگه من نخوام کسی دوست نداره نداری تو هفت تا آسمون ستاره اگه من نخوام بهت جواب نمی دن اگه تشنه هم بمونی آب می دن اگه من نخوام کسی پشت و پنات نیست دیگه هیج کی توی این دنیا باهات نیست اگه من نخوام قرارمون قیامت آره من نمی خوامت پس به سلامت... ----------------------------------------------------------------------------------------- یادگاری کاش می دونست که این دل خسته با این همه درد و رنج بازم پای عشقش نشسته اما حیف.حیف که رفت و فقط یه یادگاری برام گذاشته که اونم اسمشه.... غم و غصه.... من نوشتم از دنیا اون نوشته : بی رحمه من نوشتم از قسمت اون نوشته : سرگرمه من نوشتم از دردم از شبای بی خوابی اون نوشته از عشقو لحظههای بی تابی من نوشتم از تقدیر خیلی وقته مایوسم اون نوشته اشکاتو دونه دونه میبوسم من نوشتم از بازی از یه بازی ســــاده اون نوشته آروم باش حلقه هم فرســتاده من نوشتم از غصه تر شدم مثل بارون اون نوشته صبرت کو؟ صبر لیلی و مجنون من نوشتم اینجاها آدم آهنـــــی داره اون نوشته چشم تو کلی روشنـــــی داره من نوشتم از عکساش تو یــــه آلبوم قرمز اون نوشته تنها تو جز تو با کسی هرگز من نوشتم ترســــم از وفا که کمیابـــــه اون نوشته از دوریم شب با گریه میخوابه من نوشتم از عشقت شهر قصه میسازم اون نوشته گرمم کن توالـــــههی نـــازم من نوشتم از دوریت برگ خاطرم زرده اون نوشته همخونت این روزاس که برگرده من نوشتم از رفتن وعــــــدههای 5 عصر اون نوشته از گلها میسازم برات یک قصر من نوشتم از حالم از موهـــــای آشفـــتــه اون نوشته که قلبش قصمو براش گــــفـتــه من نوشتم از حرفـــا که تحملش ســـختــه اون نوشته که با صبر عاشقانه خوشـــبخته من نوشتم از این شهر از غماش که پر رنگه اون نوشته از دوریم بدجوری دلش تنـــگه من نوشتم از ابــــرا از اونا که اون بـــالان اون نوشته مثل ما خیـــلی آدما تنـــــهان من نوشتم از عشقم که براش نهایت نیست اون نوشته که بشمار مختصر فقط تا بیست من شمردمو اون داشت به لبام نگاه میکرد پشــــت پنجــــره آروم داشت منو صدا میکــرد حرفامون یه جور نامس با جوابــــای ســـــاده خوش به حال اون که زود نامـــشــــو جواب داده گرد خستگـــــیها رو از رو گونههاش چیدم گریههامو بوســــید و گونههاشو بوسیــــدم زیر سایهی این شوق من نوشتمو اون خوند من شکفتمواون گفت من نشستمو اون موند زندگی یه بازی بود ما یه مهره از شطرنج هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم ... ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم مــــن او را رهــــا کــردم و چـــقــدر ســخــت اســت عــزیـزتــریــنت را رهــا کنـــی!! من آنــقـدر او را دوست دارم که او را رهـــا می خواهــم.... رهـــا از تمامی بـنـدهـا و زنجـیـرهـا هــر چـنـد او هـیچگاه در بـنـد مـن گـرفـتار نـبـود چـرا که مــن خـود ایـنـگـونـه خـواستــم هــیچگـاه به خـاطــر هــمـیـشـه بـودن با او برای او بـنـدی نساخـتـم!!! اما او در بند خود گرفـتار بود.... ای کـــــاش از خود رهــا شــود هـمانــگونــه کـه مــن بــا او از خــود رهــا شــدم. کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ... هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي... کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت باد هوهویی کرد «پس چرا ایستادی؟ باید برویم دارد دیر میشود. هزاران هزار پیغام داری که باید آنها را به صاحبانشان برسانی» قاصدک گفت: «دیگر نمیرسانم» باد تعجب کرد «برای چه؟» قاصدک گفت «برای اینکه خسته شدم. پس پیغام های خودم به کسانم چه؟ پس آرزوهای خودم چه؟» باد گفت: «اما نام تو رویت است. تو یگانه قاصد کوچک زمینی! وظیفه ی تو اینجا رساندن پیغام ها و برآورده کردن آرزوهاست» قاصدک گفت: «پس رویای خودم چه؟» باد پرسید: «رویای تو چیست؟» قاصدک سکوت کرد. باد تکرار کرد «رویای تو چیست؟» و قاصدک آن قدر گریست تا جان داد... پيراهن غصه هايم را به تن مي کنم و مي نويسم از تمام شمع هاي اميدي که در دالان قلبم خاموش مانده اند و از پروانه هاي بي وفاي روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند. شاعر مي شوم به اندازه اي که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هايم جاي دهم و به آن ها بگويم امروز بي قرار تر از هميشه ام. شاعر مي شوم به اندازه اي که لبخند تو را روي نوشته هايم بيابم و ببينم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند از نبودنت در صفحه روزگار نالان. از تمام غصه هايي که پيچک وار ديواره قلبم را مچاله کرده اند درمي يابم که شاعران بي قرارند. بي قرار و محزون درست مثل ني و آن شاپرکي که ديروز از پيرزن تنهاي قصه ها مي گفت. شاعران تنهايند. اين را امروز از باورهاي فرداهاي گذشته دانستم از چشمان بي فروغشان که در فردا خشکيد. پس من هم شاعر بودم. از همان روزي که خانه خاکي را بر گل ها و سنجاقکهاي روي زمين ترجيح دادي. از همان روزي که چشم هايت را بستي و مهمان خاک گشتي و همه اينها يک بهانه دارد بهانه من رفتن توست. تو مرا خيلي زود شاعر کردي...خيلي زود. ی خوام شعرهای عاشقانه بنویسم... کی گفته هرکی که معشوق نداره یا عاشق نیست نباید شعر عاشقانه بنویسه؟؟؟ اصلا خب نباید اما من دلم می خواد نبایدها رو انجام بدم.... ولی واقعا بعضی وقتا یه سری متن ها یا شعرها و ترانه های عاشقونه تصویر رویایی منه که توی واقعیت گم شده... و شنیدنشون و خوندنشون سرشارم می کنه و آروم... (آخه این روزا فقط باید تو رویا این تصویر ها رو ببینی... با این وضعیت جانانه عشق و عاشقی های امروزه..) یکی از این ترانه ها، ترانه "تصویر رویا" با صدای "داریوش"ه... شب از مهتاب سر می ره , تمام ماه تو آبه تو خواب , انگار طرحی از , گل و مهتاب و لبخندی تو رو آغوش می گیرم , تنم سر ریزه رویا شه تمام خونه پر می شه , از این تصویر رویایی و من با این بیتش سرشار می شم چون علاوه بر معنای بیت و صدای زیبای خواننده آهنگ هم سرشار می شه!!! تو رو آغوش می گیرم , هوا تاریک تر می شه واقعا که این ترانه آرامش فوق العاده ای بهت می ده دلت می خواد بپری توی آغوشش... و با همه وجودت با همه وجودش یکی بشی و خدا از دست هاش بهت نزدیک تر شه... با یه شکلات شروع شد.. من یه شکلات گذاشتم تو دستش. اونم یه شکلات گذاشت تو دست من. من بچه بودم... اونم بچه بود... سرمو بالا کردم... سرشو بالا کرد. دید که منو می شناسه... خندیدم گفت: دوستیم؟ گفتم: دوستِ دوست. گفت: تا کجا؟ گفتم:دوستی که تا نداره! گفت: تا مرگ؟ خندیدم و گفتم:من که گفتم تا نداره! گفت: باشه، تا پس از مرگ گفتم:نه، نه، نه، نه! تا نداره! گفت: قبول... تا اونجا که همه دوباره زنده می شن؛ یعنی زندگیِ پس از مرگ. بازم با هم دوستیم؟ تا بهشت؟ تا جهنم؟ تا هرجا که باشه، من و تو با هم دوستیم؟ خندیدم و گفتم: تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه تا بذار! اصن یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا... اما من اصلن براش تا نمی ذارم... نگام کرد... نگاش کردم. باور نمی کرد. می دونستم: اون می خواست حتماً دوستی ما تا داشته باشه؛ دوستیِ بدونِ تا رو نمی فهمید! *** گفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم. گفتم:باشه، تو بذار. گفت:شکلات ... هر بار که همدیگه رو می بینیم، یه شکلات مال تو، یکی مال من. باشه؟ گفتم:باشه هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش، اونم یه شکلات تو دست من باز همدیگه رو نگاه می کردیم؛ یعنی که دوستیم، دوستِ دوست... من تندی شکلاتمو باز می کردم، می ذاشتم تو دهنم و... تند و تند می مکیدم. می گفت: شکمو! تو دوست شکموی منی! و شکلاتشو می ذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ. می گفتم: بخورش می گفت: تموم می شه! می خوام تموم نشه؛ برای همیشه بمونه... صندوقش پر از شکلات شده بود، هیچ کدومشو نمی خورد! من همشو خورده بودم. گفتم: اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما، اون وقت چیکار می کنی؟ گفت: مواظبشون هستم. می گفت: می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلاتمو می ذاشتم تو دهنم و می گفتم: نه، نه، نه! تا نه! دوستی که تا نداره! *** 1 سال، 2 سال، 4 سال، 7 سال، 10 سال، 20 سال شده... اون بزرگ شده... منم بزرگ شدم. من همه ی شکلاتامو خوردم... اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته... اون آمده امشب تا خداحافظی کنه... می خواد بره. بره اون دور دروا... می گه: می رم اما زود برمی گردم. ... من که می دونم... می ره و بر نمی گرده! یادش رفت شکلات به من بده... من که یادم نرفت... یه شکلات گذاشتم کف دستش... گفتم: این برای خوردنه. یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش... این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت... یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش! هر دوتا رو خورد!! خندیدم. می دونستم دوستی من تا نداره. می دونستم دوستی اون تا داره... مثل همیشه... خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشون رو نخورد. حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار می کنه؟!! پ.ن: می دونم دکلمه جدیدی نیست... اما امشب که داشتم آهنگامو زیر و رو می کردم دوباره شنیدمش... و سرشار شدم... اسمشم می دونم شکلاته اما... نه همون دوستی بدون تا! ما باغچه کوچکی داشتیم؛ و گل های کوچکی که باغبان برای آن آفریده بود. ما گل های کوچکمان را آب می دادیم. کنار باغچه می نشستیم و علف ها را از ریشه بیرون می آوردیم و دور می انداختیم. درختان را می گفتیم که سایه بردارند و آفتاب را بگذارند که بر گل های کوچک ما بتابد. گل ها از یاد بردند که باغبان آن ها را کوچک آفریده است. سر کشیدند و بلند شدند. ما نتوانستیم با گل ها بجنگیم. ما نتوانستیم آنها را از خاک جدا کنیم. آنها ریشه هایی یافتند که سال ها خاک نمناک باغ را مکیده بودند. گل ها از درختان بلند و سایه بان های از برگ نترسیدند. گل ها از آنکه باغچه کوچک است، باغ کوچک است و دنیا کوچک تر از همه آن هاست نهراسیدند؛ و روزی از راه می رسید که : - بابا جان گفته باغچه را بیل بزنند. گفته که مثل تمام حیاط، آنجا را هم سنگ بگذارند. ... اما اگر یک روز باغبان واقعاً بخواهد این گل ها را از بین ببرد ما باید آن ها را برداریم و از اینجا برویم. همه جای زمین برای گل های ما خاک است و مهر در خاک روییدنی است چون گیاه، و خشم، گیاهی رستنی است. ... پ.ن۱: "گل های باغچه قلب من" بی هراس از بی آفتابی و باد... و کوچکی باغچه و باغ و دنیا... سر می کشند و بلند می شنود... "گل های باغچه قلب من" فراموش کرده اند که کوچک آفریده شده اند... و این سرکشیدن و ریشه یافتنشان لذت و شوری شگرف و سرشار می بخشدم در عین حال زجر و دردی عمیق و ژرف نیز... پ.ن۲: برای این که توی نوشته های "نادر ابراهیمی" دستی نبرم عین متن رو نوشتم اما ... گل های ما نه... "گل های من"... مایی در کار نیست... پ.ن۳: هیچ ربطی به این پست نداره: باید تصمیم مهمی بگیرم... برام دعا کنین... حس ژرف دور شدن و رفتن... به نتایج عجیب غریب و جالبی می رسم گاه... گاه درک خودم برای خودم هم دشوار می شه... گاهی آرزو می کنم کاش این قدر عمیق نبودم .... عمیق نمی خندیدم... عمیق نمی گریستم... عمیق فکر نمی کردم.... کاش یه وقتایی هم سطحی می گذشتم... سطحی برخورد می کردم.... من به درماندگی صخره و سنگ من به آوارگی ابر و نسیم من به سرگشتگی آهوی دشت من به تنهایی خود می مانم... احساس می کنم که روی مرز جنون راه می رم... جنون خنده... جنون گریه... جنون سکوت... جنون فریاد... جنون داغی محبت... جنون سردی بی عشقی و ... جنون جنون...خصوصا این سال ها... من هماره به نزدیکی مرزها رسیدم... روی مرزها قدم زدم و گاه و بی گاه مرزها را درهم شکستم.... شاید هیچ وقت نخواستم در یک قالب... یک چارچوب زندگی کنم...و شاید روزی -و شاید نه چندان دور- مرز جنون را نیز شکستم... و از اینجا که منم تا جنون فاصله ای نیست....
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!![]()
نی لبک
بوسۀ باران ![]()
این ابراز عشق معمولاً با فرستادن کارت والنتاین به صورت ناشناس انجام میشود. سابقهٔ تاریخی روز والنتاین به جشنی که به افتخار قدیس والنتاین در کلیساهای کاتولیک برگزار میشد، باز میگردد.
کلودیوس به قدری بیرحم وفرمانش به اندازهای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری میکرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار میشود و دستور میدهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان میشود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام میشود…
بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق میدانند و از آن زمان نهاد و نمادی میشود برای عشق!
محمدرضا زائری، روحانی محافظه کاران، از پیشنهاد دهندگان طرح نامگذاری روز اول ازدواج حضرت علی (ع) (امام اول شیعیان) و همسرش فاطمه زهرا (س)، به عنوان روز عشق ورزی بود.
محمد علی ابطحی معاون پارلمانی سید محمد خاتمی رئیس جمهور سابق ایران، از جمله افراد حکومتی بود که روز والنتاین را در وبنوشت خود تبریک گفت. این تبریک با واکنشهای تندی روبرو شد.اکثر فرهنگ های دیرین دنیا ، یه روز در سال برای جشن ابراز عشق و علاقه دارن . ما ایرانی ها هم در فرهنگ زرتشتی ماه مهر رو داریم که مظهر مهربانی ایرانیان و ماه ابراز عشق هست که تو اون ماه روز هایی برای ابراز علاقه به اشخاص مختلف و مراسم متعدد جشن های مهربانی هست. تا حدی که مهربانی جزو عبادت های زرتشتیان یا اجداد ما بوده . تو فرهنگ زرتشتی یه روز دیگه هم هست که این روز (سپندارمزگان) یا (اسفندارمزگان) نام داشته . فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان (روز عشق) به این صورت بوده که در ایران باستان هر ماه رو سی روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بعنوان مثال روز اول (روز اهورا مزدا)، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی (بهترین راستی و پاکی) که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی (شاهی و فرمانروایی آرمانی) که خاص خداوند است و روز پنجم(سپندار مز) بوده است. سپندار مز لقب ملی زمینه. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشقه چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزه. زشت و زیبا رو به یک چشم می نگره و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می ده. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مزگان رو بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشته که در ماه مهر، (مهرگان) لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مز یا اسفندار مز نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مز نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند. یعنی پنجم اسفند روز جشن عشاق یا جشن سپندار مزگان هست
سپندار مزگان جشن زمین و گرامی داشت عشقه که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران رو بر تخت شاهی می نشوندن ، به اونها هدیه می دادن و ازشون اطاعت می کردند این میشه حرمت واقعی زن- ببینین دین مهر یعنی چی!!
« این بود آیین پارسی و آن نیز آیین تازی که بر دار کردند دوازده هزار کودک رومشکان را در قعر باخت نبرد.».
♥ سمبلهای ولنتاین شامل موارد زیر میباشد
۱- شکل یک قلب ساده و یا تیر خورده: از آنجـایـی کـه قـلب مرکز احساسات عمیق،اصیل و پر شور است. قلب تیر خورده آسیب پذیری عشق را نشان میدهد. هنگامی که شما از سوی معشوق خود طرد میشود. قلب تیر خورده نشانه پیوند و اتحاد زن و مرد نیز می باشد.
4- گل رز: گل سرخ شهبانوی گلهاست. نماد جنگ و صلح، عشق و گذشت.
۸- روبان قرمز: این رسم به زمانهای قدیم بازمیگردد که شوالیه ها هنـگـامیکه عـازم جنـگ بودند نوار یا روسری از معشوقه خود دریافت کرده و آن را به یادگار با خود میبردند.
♥ سالیانه ۵۰ میلیون گل رز و میلیونها جعبه شکلات در سالروز ولنتاین هدیه داده میشود که اغلب آنها را مردان خریداری میکنند.
♥ هدایای روز ولنتاین شامل: گل رز و یا دسته گل کوچک، شکلات، کارت تبریک ولنتاین، عروسک، شمع، یک نامه عاشقانه، یک قطعه شعر عاشقانه و یا هدیه کوچک.
♥ برای جشن گرفتن این روز به یک کافی شاپ و یا برای صرف شام به یک رستوران دنج بروید.
♥ رنگهای روز ولنتاین شامل قرمز، سفید و صورتی است.
♥ در خصوص تاریخچه و مبداء ولنتاین اختلاف نظر وجود داشته تا جایی که ولنتاین با افسانه در آمیخته است.
♥ هویت ولنتاین مبهم است. در کل ۳ روایت در رابطه با ولنتاین نقل گردیده که به آنها اشاره میکنیم.
♥ جشنواره ای به نام LUPERCALIA که ۱۵ فوریه در رم باستان میان کافران متداول بوده است. لوپرکالیا جشن تطهیر و زمان خانه تکانی بوده است. در این جشن مشرکین از خدای LUPERCUS بخاطر محافظت از چوپانها و گله هایشان از گزند گرگها قدردانی میکردند. در این فستیوال بمنظور بزرگداشت FAUNUS خدای حاصلخیزی، باروری و جنگلها رومیان یک سگ و دو بز نر را قربانی کرده و از پوست آنها شلاق میساختند. مردان با این شلاقها به میان مردم رفته و به هر کسی که میرسیدند ضربه ای با شلاق به آنها میزدند. دختران داوطلبانه برای شلاق خوردن صف میکشیدند. آنها اعتقاد داشتند که شلاق خوردن با تازیانه های ساخته شده از پوست بز باروری آنها را تضمین میکند. همچنین در این جشن طی بزرگداشت الهه ای بنام JUNO FEBRUTA زنان مجرد نامه های عاشقانه مینوشتند و درون گلدانهایی می انداختند. (و یا تنها نام خود را روی برگه ای مینوشتند) مردان مجرد روم نیز هر کدام یکی از این یادداشتها را از درون گلدانها بیرون کشیده و مشتاقانه بدنبال دختر نویسنده نامه میرفتند. (نوعی دوست یابی) این آشنایی ها اغلب به ازدواج می انجامید. این رسم تا قرن هجدهم ادامه داشت اما از آن به بعد مردان رم ترجیح دادند پیش از آشنایی زن را ببینند!
♥ کلیسای کاتولیک حداقل ۳ قدیس بنام VALENTINE و یا VALENTINUS شناسایی کرده که هر سه در روز ۱۴ فوریه به شهادت رسیده اند.
♥ ولنتاین مقدس یک کشیش مسیحی بوده که در قرن سوم خدمت میکرده است. زمانی که امپراطور CLADIUS دوم بر روم حکمرانی میکرده. کلادیوس دریافت که مردان مجرد از آنجایی که همسر و خانواده ای ندارند (مردان متاهل حاضر به ترک همسر و خانواده خود نبودند) نسبت به مردان متاهل بیشتر به سربازی روی آورده و سربازان بهتر، کاراتر و جنگجو تری نیز میباشند. از همین رو ازدواج را برای مردان جوان غیر قانونی و ممنوع اعلام کرد. ولنتاین که این حکم را ناعادلانه و ظالمانه میپنداشت از فرمان کلادیوس سرباز زد. ولنتاین مخفیانه عشاق جوان را به عقد یکدیگر در می آورد. هنگامی که این عمل ولنتاین بر ملا گشت کلودیوس حکم اعدام وی را صادر کرد.
♥ خود ولنتاین نخستین فردی بود که برای اولین بار نامه ولنتاین را نگاشت. وی هنگامی که در زندان بسر میبرد دلداده دختر جوانی شد که دختر زندانبان وی بود. این دختر جوان زمانی که ولنتاین در بازداشت بسر میبرد به ملاقات وی می آمد. در انتهای این نامه ولنتاین چنین نوشته بود: “از طرف ولنتاین تو.” این عبارت کماکان در نامه های روز ولنتاین استفاده میشود.
♥ ولنتاین در روز ۱۴ فوریه اعدام شد. تقریبا در سال ۲۶۹ پس از میلاد. به گرامیداشت وی کلیسایی در سال ۳۵۰ پس از میلاد بنا گردید که پیکر وی نیز در آنجا دفن شده است. در واقع روز ولنتاین سالروز مرگ و خاک سپاری ولنتاین میباشد.
♥ پاپ اعظم GLASIUS فردی بود که روز ۱۴ فوریه را، در سال ۴۹۸ پس از میلاد، روز ولنتاین (ST. VALENTINE`S DAY) نام نهاد. در واقع وی این روز را جایگزین آیین کفرآمیز لوپرکالیا که مختص کافران بود کرد. وی در گلدانها عوض نام دختران اسامی مقدسین مسیحی را نهاد. و با این کار به لوپرکالیا تقدس بخشید. در این آیین مرد و زن هر دو یک نام قدیس را از گلدان بیرون میکشیدند که میبایست تا آخر سال خصوصیات اخلاقی آن قدیس را الگو قرار داده و در خود متجلی می ساختند.
♥ روایت دیگر: در دوران کلادیوس مسیحیت به شدت سرکوب میشد. ولنتاین نه تنها کشیش و مبلغ مسیحیت بود بلکه رهبر جنبش زیر زمینی مسیحیان نیز بود. اغلب کشیشها در این دوران زندانی و سپس اعدام گردیدند. ولنتاین پس از به زندان افتادن دختر نابینای زندانبان خود را شفا میدهد. کلادیوس پس از اینکه از این خبر مطلع میگردد به خشم آمده و دستور میدهد سر وی را از تنش جدا سازند.
♥ کهن ترین نامه و شعر ولنتاین توسط چارلز، دوک اورلئان نگاشته شد. وی زمانی که در سال ۱۴۱۵ و در قرن شانزدهم در زندان برج لندن در اسارت بسر میبرد این نامه را برای همسر خود نوشت.
♥ روایت دیگر حاکی از آن است که ولنتاین یک مسیحی بوده که عاشق کودکان بوده. اما از آنجایی که وی از پرستش خدایان سر باز میزده به زندان فرستاده میشود. اما کودکان که به وی علاقه مند بودند دلتنگ وی شده و برای وی پیامهای مهر آمیزی مینوشتند. این کودکان نامه ها را از لابه لای میله های زندان به درون سلول ولنتاین می انداختند. وی در سال ۱۴ فوریه ۲۶۹ پس از میلاد اعدام شد.
♥ برخی هم روز ولنتاین را به باور مردمان انگلیس و فرانسه قرون وسطی نسبت میدهند. آنها اعتقاد داشتند که پرندگان در روز ۱۴ فوریه جفت خود را انتخاب میکنند.
♥ برگزاری جشن ولنتاین امروزی از دو کشور فرانسه و انگلیس آغاز گردیده است.
♥ ابتدا کارتهای تبریک ولنتاین را هر کس خودش تهیه میکرد اما از سال ۱۸۰۰ کارتهای تبریک ولنتاین تجاری به بازار عرضه گشت. البته این کارتها نیز دست نوشته و دارای نمادهای ولنتاین نقاشی شده بودند. سپس کارتهای تبریک چاپی جایگزین آنها گردید.
♥ در گذشته دور در ایتالیا و انگلیس رسم بر آن بود که زنان مجرد پیش از طلوع آفتاب روز ولنتاین از خواب برخاسته و لب پنجره اتاق خود می ایستادند تا مردی از مقابل پنجره آنان عبور کند. اعتقاد بر آن بود که با اولین مردی که در آن روز ببینند، ظرف یکسال ازدواج خواهند کرد. شکسپیر نیز در نمایشنامه هملت به این باور اشاره کرده است.
♥ در برخی کشورها رسم بر این است که مردان جوان روز ولنتاین لباس به زنان هدیه میدهند. چنانچه زن آن لباس را برای خود نگه دارد نشانه آنست که زن خواهان ازدواج با آن مرد است.
♥ در فرانسه پسران اسم معشوقه خود را روی آستین لباسشان می نوشتند تا به همه بگویند: ازحس من آگاه شوید.
♥ در زمانهای گذشته در ولز چنین مرسوم بود که در سالروز ولنتاین قاشقهای چوبی به یکدیگر هدیه بدهند. روی این قاشقهای چوبی معمولا نقش قلب و کلید و قفل کنده کاری شده بود. معنی این کنده کاریها چنین بود: “تو قلب مرا گشوده ای” یا “کلید دروازه قلب من دست توست.”
♥ برخی باورهای آمیخته با خرافات نیز در رابطه با روز ولنتاین وجود دارد. اگر در این روز سینه سرخ از بالای سر دختری عبور کند او با یک ملوان ازدواج خواهد کرد و اگر گنجشک عبور کند همسرش مرد فقیری میشود اما بسیار خوشبخت خواهند شد و اگر آن پرنده سهره باشد آن دختر با مردی پولدار ازدواج خواهد کرد.
♥ کودکان انگلیسی در صدها سال پیش در این روز مانند بزرگترها لباس بتن میکردند و خانه به خانه به ترانه سرایی و آواز خوانی میپرداختند.
♥ اما در ژاپن روز ولنتاین به گونه ای دیگر مرسوم است. روز ولنتاین این دختران هستند که باید به مردان شکلات هدیه بدهند. زنان شاغل به اجبار باید به تمام همکاران مرد خود بویژه رییس خود شکلات هدیه بدهند. اما در روزی موسوم به “روز سفید”(WHITE DAY) که تاریخ آن ۱۴ مارس میباشد مردان برای جبران محبت خانمها به آنها هدیه میدهند. البته اغلب فقط به دوستان دختر خود. هدیه مردان معمولا یک لباس زنانه سفید رنگ است.
♥ در چین هم افسانه ای وجود دارد که نمادی از عشق است و روز ولنتاین چینی ها محسوب میگردد. این روز هفتمین روز از هفتمین ماه در تقویم چینی است. این روز فستیوال دختران نیز نامیده میگردد. در این روز مردم چین به ستاره ها خیره میشوند. دختران نیز دعا میکنند تا کدبانوهای با کفایتی در آینده شوند و همچنین شوهر مناسبی نصیبشان گردد. پسران مجرد نیز دعا میکنند تا هر چه زودتر معشوق خود را بیابند.
♥ بنابراین روز ولنتاین از روم به فرانسه و انگلیس وسپس به آمریکا راه یافت و اکنون در تمام جهان جشن گرفته میشود![]()
مهر یه چیزیه مهربونی یه چیز دیگه، عشق یه چیزیه عاشق شدن یه چیز دیگه، قلب و دل یه چیزیه اما توی قلب تو جا شدن یه چیز دیگه
زندگی زیباست زشتیهای آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان میگذرد... آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد
باز در کلبه ی عشق عکس تو مرا ابری کرد.عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک چشم مرا جاری کرد
من بی تو یک بوسه ی فراموش شده ام؛ یک شعر پر از غلط؛ یک پرنده ی بی آسمان؛ یک نسیم سرگردان؛ یک رویای نا تمام
آتشی که عشق روشن می کند بسیار بیشتر از سردی و خاموشی ای است که تنفر به بار می آورد
و من هرگز نمی توانم کسی را که به او لبخند نزده ام از ته دل دوست داشته باشم![]()

هزار تا رگ دارم و هزار تا رفيق اما تو شاهرگي و تک رفيق
...
ديدي؟ دوست داشتنم تمومي نداره!
اون از قشنگيش اسير مي شه
تو با قشنگيت اسير مي کنى
رفتن تو قلب من بدون اجازه!
حالا هم بزرگترين مجازات رو برايت در نظر گرفته ام: حبس ابد در قلب من!
جهانم زيباست!
جامه ام ديباست!
ديده ام بيناست!
زيانم گوياست!
قفسم طلاست! به اين ارزد كه دلم تنهاست؟
همه يارند ولي يار وفا دار كجاست ![]()
جز نقش تو بر صفحه ی دل نقش كسی نیست
اس ام اس ویژه روز ولنتاین
بهترین لحظه، لحظه ایست كه فكر كنی فراموشت كردم، بعد 1 اس ام اس از طرف من بیاد كه توش نوشته میمیرم برات !
ولنتاینت مبارک !
ولی اشكالی نداره، حالا خاك زیر پاتم !
از اون موقع به بعد تو شدی تمومه لحظه هام . . .
به تو پیوستم واز خود گسستم
ولیکن سرنوشتم این سه حرف بود
تو را دیدم. پرستیدم . شکستم
زندگی شیرین است، مثل شیرینی یك روز قشنگ.
زندگی رویایی است، مثل رویای ِیكی كودك ناز.
زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یك غنچه ی باز.
زندگی تك تك این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست، زندگی راز دل مادر من. زندگی پینه ی دست پدر است، زندگی مثل زمان در گذر…
صدا كن مرا كه صدایت قلب شكسته ام را تسكین میدهد
صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از یاد نبرده ای مرا
نشسته ام تا شاید صدایم كنی
صدایم كنی ومحبت بی دریقت را نثارم كنی
ای کاش دلم امشب بگرید، شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند….![]()

![]()

مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق، آهاي چشم ،مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟ همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند تنها عقل و قلب در جلسه مادند عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند ! ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟ قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم . پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم![]()
![]()
![]()












![]()
![]()
![]()


![]()
![]()

![]()

![]()
![]()

![]()
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني،
در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي
عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي
کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن
دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد
از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از
من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود.
روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين
من و تو،...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد!!![]()
وعدمون بازم پاییز ساعت همیشه پنــــج![]()


![]()
![]()
![]()

![]()
شبیه عکس یک رویاست , تو خوابیدی جهان خوابه
زمین دور تو می گرده , زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو , عجب عمقی به شب داده
شب از جایی شروع می شه که تو چشماتو می بندی
جهان قد یه لالایی , توی آغوش من جاشه
تو رو آغوش می گیرم , هوا تاریک تر می شه
خدا از دست های تو , به من نزدیک تر می شه
زمین دور تو می گرده , زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو , عجب عمقی به شب داده
تماشا کن ، تماشا کن , چه بی رحمانه زیبایی
خدا از دست های تو , به من نزدیک تر می شه![]()

![]()

![]()
تو رفتی تازه عاشقتر شدم من از اونی هم که بود بدتر شدم من
صبح تا شب این شد کارم که واسیه چشات بیدارم
تو خدای عاشقایی تو تموم کس و کارم
تو بداد من رسیدی وقتی تنها یمو دیدی تو نذاشتی برم از دست اگه چیزیم هنوز
نازنینم امید شیرینم من بجز تو کسی نمی بینم
از اون روزی که رفتی یه روز خوش ندیدم
بجز دستای گرمت بلا و خوش ندیدم
زندیگمو به پای تو دادم اون روزا رو نمیره از یادم
نازنینم برس به فریادم ![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |

