لطفا به صورت خصوصی نظر بدهید
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پژمان آندرلاین توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زیباى شیرین کار، خوبید؟ پژمان: مرسى + هفتاد. سین، جیم، جیم پلیز. [سین، جیم، جیم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ یعنى: سن؟ جنسیت؟ جا و مکان زندگى] پژمان: من بیست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [یعنى خوشوقتم.] پژمان: بله ولى من براى ادامهی تحصیل دارم ویزا مىگیرم که بروم در جابلقا چون که هم در آنجا آزادى مىباشد و هم سى دى با کیفیت آینه آنجا هست و من همه کس و کارم (یعنى دخترخاله پسر عمه دایى مامانم) در آنجا زندگى مىکنند. پژمان: قد 185، وزن80، موخرمایى روشن و بلند، پوست سفید، چشم آبى. پژمان: واى خداى من... راست مى گویى؟ پژمان: نه... اتفاقاً بىنظیرى. راستش نمىدانم چطور شد که همین الان، یک دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمین است و یک قشنگ نازنین است... پژمان: اى نازنین، بدجورى من خاطرخواه توام آیا حالیت مىباشد؟ تکه تکه کردى دل من را، بیا بیا بیا که خیلى مىخواهمت. پژمان: اوه ماى گاد... اصلاً اى دلرباى نازنین من، بیا تا برویم از این ولایت غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صیغه عقد. یادآورى از بنده نگارنده] بگیر و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضایت زوجه و خانواده او و همچنین طى مراحل قانونى. ایضاً یادآورى اخلاقى از بنده نگارنده] بگیرم. کاش هم اکنون در کنارم بودى تا... اصلاً ولش کن، الان هر چه بگوییم این یارو �بنده نگارنده� مىخواهد وسطش پیام اخلاقى بدهد. بیا شماره تلفن مرا بنویس و تماس بگیر تا بدون مزاحم حرفهاىمان را بزنیم... ما از این افسانه نتیجه مىگیریم که اگر جوانان را نصیحت کنیم، رازشان را به ما نمىگویند! چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟»....!!! A 45 year old woman had a heart attack and was taken to the hospital. While on the operating table she had a near death experience. Seeing God she asked "Is my time up?" God said, "No, you have another 43 years, 2 months and 8 days to live. "Upon recovery, the woman decided to stay in the hospital and have a Face-lift, liposuction, breast implants and a tummy tuck. She even had someone come in and change her hair colour and brighten her teeth! Since she had so much more time to live, she figured she might as well make the most of it. After her last operation, she was released from the hospital. While crossing the street on her way home, she was killed by an ambulance. Arriving in front of God, she demanded, "I thought you said I had another 43 years? Why didn't you pull me from out of the path of the ambulance?" God replied: "I didn't recognize you . یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود . در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید. در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم . او حالا کسی رو نداشت که بیاد و موهاشو رنگ کنه و دندوناشو سفید کنه !!. از اونجایی که او زمان بیشتری برای زندگی داشت از این رو او تصمیم گرفت که بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد.بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد . وقتی با خدا روبرو شد او پرسید:: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟ خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!!" شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد...پشت خط مادرش بود..... پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟؟؟؟؟؟ مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی..... فقط خواستم بگویم تولدت مبارک پسرم..... پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد.....صبح سراغ مادرش رفت.....وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت..... ولی مادر دیگر در این دنیا نبود مخ تیلیتی دختر : سلام آقا ، ببخشید قیمت این مانتو چنده ؟ فروشنده : سلام خانوم ، قابلی نداره ، ای وای ! چقدر قیافه شما برام آشناست ! من قبلا شما رو جایی ندیدم ؟! دختر : فکر نمی کنم ! فروشنده : چرا من مطمئنم که شما رو قبلا یه جایی دیدم ! شما بازیگر نیستید ؟! دختر : نخیر ، من ۲۰ سالمه و دانشجو هستم ! فروشنده : نمی دونم شاید شما رو با نیکول کیدمن یا جنیفر لوپز یا آنجلینا جولی و شایدم مهناز افشار اشتباه گرفتم ! دختر : جدا ؟! البته دوستام هم بهم می گن که خیلی شبیه اینایی که شما گفتید هستم ! به نظر من شما هم نیم رختون کپی غلامرضا گلزاره ! راستی شما هم مثل من مجردید ؟!!! فروشنده : آره ، چطور مگه ؟! دختر : هیچی ، همینجوری پرسیدم !!! فروشنده : ولی من هنوزم مطمئنم که شما رو یه جایی دیدم ! آها شاید شما رو با یکی از شخصیت های کارتونی اشتباه گرفتم مثل سیندرلا یا سفید برفی و یا زیبای خفته !!! دختر : شما خیلی نسبت به من لطف دارید ! من منظور شما رو از این سوالات فهمیدم ! بهتر نیست با پدر و مادرتون هم در اینباره صحبت کنید ؟! بالاخره هر چیزی یه آداب و رسومی داره ! فروشنده : در چه موردی باید با پدر و مادرم صحبت کنم ؟! دختر : وای چقدر شما خجالتی هستید ! خوب درباره همین موضوع که امروز من رو دیدید و مثل اینه که بالاخره نیمه گمشدتون رو پیدا کردین و انگار که از سالها قبل من رو می شناسید ! فروشنده : من کی گفتم که شما رو از سالها قبل میشناسم ؟! من همین چند روز پیش شما رو دیدم ! آها ، حالا یادم اومد ، بالاخره یادم اومد که شما رو کجا دیدم ! چند روز پیش که مادرم داشت آلبوم عکس های قدیمیش رو بهم نشون می داد ، قیافه مادر بزرگ خدا بیامرزم قبل از اینکه در سن ۷۰ سالگی دماغش رو عمل کنه ، کاملا شبیه شما بود ! خدابیامرز رو بیهوشش کردن که دماغش رو عمل کنن ولی بعد از عمل دیگه بهوش نیومد ! انگار عمرش به دنیا نبود ! زلیخا فرج الله سلحشور : صحنه پیشنهاد زلیخا چندین بار فیلمبرداری شد! چون مجبور شدیم به بازیگر نقش یوسف بفهمانیم که تو باید امتناع کنی اين خاطره اي كه تعريف ميكنم مربوط به سه سال پيشه ... يه ذره طولانيه ولي خب خالي از لطف ( ترس ) نيست كه تا آخرش بخونيد...از كجا شروع كنم ؟ ماجرا از اونجا شروع شد كه من تو دوره ي پيش دانشگاهي تو گزينش يه مدرسه ي نمونه قبول شدم ! شرايط اين مدرسه به نحوي بود كه هفته كه هفت روزه ما بايد حداقل چهار روزشو شبا تو مدرسه ميمونديم در واقع بايد تو خوابگاه سر ميكرديم ... يني به قوله معروف بايد خودمونو ميكشتيم كه خيره سرمون كنكور قبول شيم !اين مدرسه سه تا خوبگاه داشت... كه ما به اسماي خوابگاه اول ، دوم و سوم ميشناختيمش... ما تو خوابگاه اول بوديم كه از همه ي خوابگاها شرتر بوديم... مثلا" برا كنكور تلاش ميكرديم ولي شبا مراقب شبم از دست ما شاكي بود... چون شبا تا صبح نميخوابيديم.. اينقد اذيت ميكرديم كه فردا صبح بچه ها از بي خوابي با ليوانه چاي تو دستو حوله رو دوش ميرفتن سركلاس ميشستن... گذشتو گذشت... تقريبا" اواسط سال بود ...خوابگاه سوم بچه هاش نصف شده بودن.. برا اينكه اومده بودن صحبت كرده بودن كه خونه ميتونن بهتر بخونن... يكي از بچه ها كه روي يكي از همون تختاي( اين تختو به ياد داشته باشيد باهاش كار داريم ) اون خوابگاه كه اسمش خوابگاه سوم بود خوابيد... بعد از مدتي برنامه براش پيش اومد نتونست شبا بمونه... دبيرستاني هم كه ما توش تحصيل ميكرديم ديوار به ديوار يه حموم عموميه قديميو متروكه بود... منو يكي از بچه ها يه بار برا اينكه توپ افتاده بود اونجا يه سري زده بوديم... واقعا" وحشتناك بود... دو نفر بوديم كه توش قدم ميزديمو حرف ميزديم ولي صداهايي كه ميومد بيشتر از اين تعداد بود... ما هم توپو پيدا نكرديمو برگشتيم تو مدرسه ! تو اون محلم حرفايي از جنو ارواح زده ميشد.. يگفتن تو اين حمومه متروكه جن وجود داره هو از اين جور حرفا... يه شب خوابگاه سوم بنا به دلايلي خالي شده بود... چندتاشون اومده بودن تو خوابگاهه ما... چندتاشونم مشكلات پيش اومده بود اونشب نميتونستن بمونن... موند يكي از بچه ها... اين رفيقه ما شب تنهايي اونجا خوابيدو بعد از يه مدتي اومد تو خوابگاه ما گفت از خوابگاه آخر يه صداهاي وحشتناكي مياد ، اين دوستمون رو تختي خوابيده بود كه تعريفشو كردم... ماهم فتيم شوخي نكن بابا يني چي ... ما هم كه يه پيش زمينه هايي از اون حمومه هو حرفاي مردم تو ذهنمون بود يه ذره ترسيديم ولي باور نكرديم.. يه جورايي هر كي تو دله خودش ترسيده بود ولي به رو خودش نمياورد.. يكي از بچه هاي خوابگاهه وسط گفت اين حرفا دروغه اينجاها از اين چيزا( جنو ارواح ) وجود نداره .. يهو برگشت گفت حالا كه اينطوره من شب تنهاي تنها تو اون خوابگاه ميخوابم درم از پشت قفل كنيد... هر چيم در زدم نزارين بيام بيرون... ما گفتيم سمیرا ( آخه اسمش سمیرا بود ) درو ديگه نميبنديم... گفت نه بايد ببندين.. ما هم گفتيم باشه ولي خب درو نبستيم اونم متوجه نشد...رفت تو خوابيد ما هم رفتيم تو خوابگاهه خودمون خوابيديم... ولي هيشكودوممون خوابمون نبرد... بعد از يه مدت يهو سمیرا در خوابگاهو با سرعت نور باز كرد دوييد اومد جلو خوابگاه ما رو پله ها نشست... ما هم بدو بدو از تختا پريديم اومديم پايين ببينيم قضيه چيه... چشتون روز بد نبينه... ايشالله هيچوقت اسير جنو ارواح نشيد... رنگش مثله گچ سفيد شده بود... خودش سفيد بود سفيدترم شد ... مثله ابر بهار اشك ميريخت... خداييش ترسيده بود... بعد از يه مدت كه آروم شد داستانو ازش پرسيديم... سمیرا دقيقا" رو همون تخت خوابيده بود... گفت يه ذره كه چشم به هم زدم از وسطه خوابگاه يه صداهايي اومد... ( تختا دور تا دوره اتاق چيده شدن ، وسطش خاليه ) اول به روي خودم نيوردمو فكرشم نكردم.. يه ذره كه گذشت صداي پچ پچ ميومد... ميگفت صدا ميومد واضحم ميومد ولي معلوم نبود به چه زبوني دارن حرف ميزنن... ميگه منم كه يه ذره ترسيده بودم چشامو بستمو سعي كردم صدايي نشنومو خوابم ببره... ولي يهو ديدم پتوم از روم كشيده شد ! كشيدم رو خودم ديدم بازم تكرار شد... بعد پتورو دوباره كشيده سفت نگه داشتم... يهو ديدم تخت داره تكون ميخوره... منو ميگي گفتم بچه ها دارن كرم ميريزن ... چشامو يواش باز كردم ديدم كسي نيست... دوباره خوابيدم ايندفه هم صداي پچ پچ ميومد اونم چند نفر ! هم پتوم از روم كشيده ميشد هم تخت تكون ميخورد... ميگه تو اين حالات بودم كه يهو به فكرم رسيد سريع بلند شم جنگي از اتاق برم بيرون .. بعد يادم اومد كه بچه ها درو از پشت قفل كردن... از ترس داشتم سكته ميزدم... نه راه پس داشتم نه راهه پيش... نه ميتونستم با اون توصيفات تو اون خوابگاه بمونم نه ميتونستم از خوبگاه بيام بيرون... ميگفت اينقد وحشت زده بودم كه ندونستم كي از جام بلند شدم... گفت از جام بلند شدم گفتم باداباد ... من ميرم شايد فرجي شد درو باز كردن... ميگه اومدم چند بار درو كوبيدم بعد دستگيره رو كه تكون دادم ديدم در بازه بدونه اينه چيزي بفهمم دوييدم اومد رو پله ها كه روشنترين جا بود...ميگفت وقتي كه ميومدم بيرون احساس ميكردم چند نفر دنبالمن... اين شب صبح شد...روز بعد كه كله مدرسه كمابيش از اين قضيه با خبر شده بودن... ولي خب مديرو ناظمو اينا هيچكودوم باور نميكردن چون به چشم خودشون نديده بودن... آخه يه چيزيم بود ! اون شب مراقب شب نداشتيم !!!! روز بعد يكي ازبچه ها دوباره ادعاش شدو گفت من بايد راز اين خوابگاهو كشف كنم... گفت كسي هست كه با من امشب تو اون خوابگاه بخوابه !!!؟ منم كه نميترسيدم از اين قضايا گفتم آره من هستم ! شب شد طبق برنامه اي كه چيده بوديم با رفيقم (سمانه) رفتيم تو خوابگاه ! قرار شد اون طبقه ي بالاي اون تخت بخوابه ( آخه تختا دو طبقه بود ) منم طبقه ي دومه تخته روبرو خوابيدم... قرار شد سمانه كله خوابگاهو زير نظر داشته باشه منم زوم كنم رو اون تختو هواشو داشته باشم... برقارو خاموش كرديمو گرفتيم خوابيديم... طبق برنامه كار كرديم ولي نه صدايي ميومد نه چيزي ديده ميشد... يه مدت كه گذشت تصميم گرفتيم بخوابيم... چشامونو كه بستيم يهو شنيديم از وسطه خوابگاه داره صداي پچ پچ مياد ولي واضح نبود... صداي راه رفتنم ميومد... من ميترسيدم چشامو باز كنم... سمانه همينطور... ما كه جفتمون وحشت زده شده بوديم.. فاصلمونم اينقد زياد بود كه دستمون بهم نميرسيد لااقل همديگه رو بغل كنيم... يهو سمانه از رو تخت پريد پايين بدو بدو از خوابگاه رفت بيرون... چشتون روز بد نبينه من بودمو خودم تنهاي تنها ! اين جراتم نداشتم كه از تخت بپرم پايين چشامو بستم كه خوابم ببره ... ولي مگه خوابم ميبرد... با اون صداها با اون پچ پچا با فرار كردنه سمانه ! ديگه داشتم از ترس بدنم ميلرزيد... چشام بسته بود ولي احساس ميكردم بالا سرم وايسادن منتظرن چشامو باز كنم يه بلايي سرم بيارن... منم نا مردي نكردمو چشامو بسته نگه داشتم ... با همين ترسو وحشت كه موهاي تنمو سيخ كرده بود تكون نميخوردم كه نكنه بفهمن من اينجام... با همين تفاسير يهو صبح شد ولي من همچنان در خواب ! هميشه اول ناظممون چند بار صدا ميكرد بعد ميومد تو خوابگاها تك تك بيدار ميكرد...من هيچ صدايي نشنيدم ولي خب وقتي اومد منو كه تنها تو خوابگاه سوم خوابيده بودم بيدار كنه تختو تكون داد تا از خواب بپرم ! منو ميگي گفتم اومدن سراغم...نوبته من رسيده .. مرگو جلو چشام ميديدم... ولي چشامو باز نميكردم... گفتم ديگه چاره اي ندارم بايد فرار كنم... يهو از تخت جفت پا پريدم پايين خوردم به ناظممون ولي چشام هنوز بسته بود ... با ناظم كه من فكر ميكردم جنه خورديم زمين من بلند شدم دوييدم بيرون... بيرون كه يه نفسه عميق كشيدم ديدم همه بيدار شدن... يهو ناظممون از خوابگاه اومد بيرون با چه عصبانيتي ! گفت چه مرگته مگه جن ديدي...منم كه تازه قضيه رو فهميده بودم با خدارو شكرو اينا قضيه رو براش تعريف كردم ولي باور نميكردن بچه ها منو تصديق ميكردن ولي ناظمو مديرو اينا كسي باور نميكرد... به روحانيه مدرسه كه سيد بودو خيليم اهل حالو با صفا بود ماجراي اين دو شبو تعريف كرديم ... اينجور كه سيد تفسير كرد ماجرا اينجوريه كه ميگن جن معمولا" تو مكانهايي كه ترك شده زندگي ميكنه... گفت حتما" نبايد خرابو متروكه باشه... اين تختم اول صاحاب داشته ولي بعد از مدتي كسي روش نخوابيده... جنم اونو غصب كرده... بعد از مدتي كه اولين نفر دوباره روش خوابيده چون مالكيت از جن بوده نميخواسته كه كسي اونو ازشبگيره و يه همچين برنامه هايي پيش اومده... از اون به بعد بچه هاي خوابگاه سوم پخش شدن تو دو تا خوابگاه ديگه... تا آخر سال كسي اونجا نخوابيد... اگرم ميخوابيد طرفه اون تخت نميرفت به هر حال ديگه اون تخت صاحب داشت... ديگه هم طرفه تختايي كه بچه هاش رفته بودن نرفتيم...حالا شما اگه جاي من يا سمانه يا سمیرا بوديد چه حسي بهتون دست ميداد !؟ آيا از ترس سكته نميزديد !؟ از سارا تیک تاک تیک تاک این صدای ساعت عمر انسانه میشنوی یا نه؟ باید رفت باید دید باید شنید! وقتی که باد برای همراهی انسان بی تاب میشه و درخت با شاخ و برگش برات دست تکون میده سنگریزهای تو خیابون هم بهت التماس میکنن اینا همش زندگیه!!! رود با سرعت هر چه تمامتر خودشو به دریا میرسونه تا آروم بشه ولی دریا که آروم نیست دریا بی تابتر از هر رویائی خودش رو به صخره میکوبه پس آرامش کجاست؟ وای زندگی همینه!!! یعنی تکاپو یعنی جنبش نامنظم ذرات زندگی یعنی تعامل کائنات یعنی دست دوستی دادن با آفرینش اگه آروم باشی درخت هم با تو حرف میزنه و ابر هم پابه پای تو راه میره باد تو گوشت نجوا میکنه هیچوقت دقت کردی که یک حیوان چه تیرزبینانه بهت نگاه میکنه اون میدونه تو اشرف مخلوقاتی ولی بهت زل میزنه تا ببینه این موجود با شعور درمقابلش چه حرکتی میکنه بعضی وقتا باورش نمیشه تو باهاش بد برخورد کنی اون با نگاهش بهت میگه منم مثل تو هستم منم احساس دارم روح دارم چرا با من غریبی میکنی؟ وقتی درختی رو قطع میکنی از درد جیغ میکشه من صداشو میشنوم اون باحسرت اشک میریزه دلم براش میسوزه نمیدونم چیکار کنم جلوی بعضی اتفاقات رو نمیشه گرفت باید نگاه کرد و غمگین شد باید دید و دم نزد نامهربانی انسان رو ...
انگار دلتنگی های مرا پایانی نیست، انگار دوست داشتن های من حرام است، انگار این قصه های غم انگیز و بارانی نمی خواهند از این دیار غریب دل سفر کنند، انگار دیگر هیچ مجالی نیست تا ... دیگر نمی دانم چه بگویم، نمی دانم. دختری با ظاهری ساده از خیابان آفریقا (جردن) تهران می گذشت که پسری در پیاده رو به او گفت «چطوری سبیلو ؟» دخترخونسرد، تبسمی کرد و جواب داد «وقتی تو ابرو بر می داری ، مو رنگ می کنی و گوشواره میندازی، من سبیل می زارم تا جامعه، احساس کمبود مرد نداشته باشه نرم و ساده مث خاکاي توي باغچه بودن بچه بودم همه چي درست ميشد سخت نبود هيچکي اندازه من اونروزا خوشبخت نبود بچه بودم بدون هيچ غصه اي رفتم شمال لب دريا خونه هاي ماسه اي بوي بلال بچه بودم دلم از هيچکسي ناراضي نبود فکر و ذکرم پيش هيچ چيزي بجز بازي نبود بچه بودم آسمون يه عالمه ستاره داشت غصه مون هرچي که بود يه دنيا راه چاره داشت بچه بودم قهر و اشتيم روي هم لحظه نبود اخم و دردم واسه حرفي که نمي ارزه نبود بچه بودم قلباي تو دفترم حقيقي بود روي دفتر خاطراتم عکس جوجه تيغي بود بچه بودم چقدر شعراي خوب بلد بودم کندن اسمارو رو درخت و چوب بلد بودم بچه بودم شادي پر بود تو دل بادبادکم آخر اون روزا کسي بود که بياد به کمکم روزگار مي تونه به زانو درت بياره، زندگي مي تونه قلبتو بشكنه. اما تا موقعي كه تو نخواي نمي تونه اگه يه روز شاد بودي،اروم بخند تا غم بيدار نشه،واگه يه روز غمگين شدي،اروم گريه كن تا شادي نااميد نشه... خوشبختي مثل پروانه مي مونه اگه رفتي دنبالش،فرار مي كنه.ولي اگه وايستادي،مياد دنبالت و مي شينه رو سرت!!ارزوي يه دنيا پر از پروانه برات دارم... ان زمان كه بايد دوست بداريم،كوتاهي مي كنيم.ان زمان كه دوستمان دارند،لجبازي مي كنيم...و بعد...براي انچه از دست رفته،اه مي كشيم. تو زندگيت دنبال كسي نباش كه بتوني باهاش زندگي كني...دنبال كسي باش كه بدون اون نتوني زندگي كني! تنها يك سقوط است كه جاذبه ي زمين مسؤول ان نيست:فرو افتادن در عشق! به عشق گفتم:تا تو رو دارم، تنها نيستم.منو تنها گذاشت و رفت... به احساس گفتم:تا تو رو دارم، تنها نيستم.تنهام گذاشت و رفت... به وفا گفتم:تا تو رو دارم،تنها نيستم.اونم منو تنها گذاشت و رفت... ولي وقتي به تنهايي گفتم:تا تو رو دارم،تنها نيستم.موندو همدم و مونسم شد... عروسك آخرين لالايي ها را مي شنود،اما خوابش نمي برد. عروسك بي قرار است.درست بر عكس صاحبش كه در خواب نازش، رؤياهاي رنگي مي بافد... عروسك خوابش نمي برد، درست مثل دختركي كه با غم نداشتن عروسكي مثل او ، رؤياهاي كودكي اش، پرپر مي شود... عروسك فكر مي كند، چه خوب مي شد اگر مي توانست مال آن دخترك بشود،برايش بخندد، گريه كند ، آواز بخواند، برقصد ... چه خوب مي شد اگر مي توانست آخرين لالايي ها را كه بلد بود ، براي دخترك بخواند و چشم هايش را به آرامش يك خواب عميق دعوت كند... زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند. انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند. زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم! مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره! زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم! مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري. زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني. مرد جوان: مرا محکم بگير . زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟ مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه. مرد جوان از خالي شدن ترمز اگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي اخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند . يه دختر كوري توي اين دنياي نامرد زندگي مي كرد ... اين دختر ، يه دوست پسري داشت كه عاشق اون بود ... دختره هميشه مي گفت : اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم ،هميشه با تو مي موندم... يه روز ، يكي پيدا شد كه به اون دختر ، چشماشو بده ... وقتي كه دختره بينا شد ، ديد كه دوست پسرش كوره... بهش گفت ، من ديگه تو رو نمي خوام ؛ برو ... پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت : فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي جنوبي کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاکمه و مجازات با پايتخت فرستاده شدند. فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه مي کني؟ سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود. فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهي کرد؟ سردار گفت: آنوقت جانم را فدايت خواهم کرد! فرمانروا از پاسخي که شنيد آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد. سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيزي توجه نکردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست کجا بود؟ همسرش در حالي که به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند! عاقبت يک روز دختر نزد داروسازي که دوست صميمي پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمي به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت اگر سم خطرناکي به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجوني به دختر داد و گفت که هر روز مقداري از آن را در غذاي مادر شوهر بريزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصيه کرد تا در اين مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسي به او شک نکند. دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداري از آن را در غـذاي مادر شوهـر مي ريخت و با مهرباني به او مي داد. هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که يک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقاي دکتر عزيز، ديگر از مادر شوهرم متنفر نيستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمي خواهد که بميرد، خواهش مي کنم داروي ديگري به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج کند. داروساز لبخندي زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجوني که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بين رفته است.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!![]()
پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:
لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
باعشق : روبرت
دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون:
روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان.....![]()
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني![]()
یک روز که این دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخنهایش حنا مىگذاشت، آهى کشید و رو کرد به مادرش و گفت: �اى ننه، مى گویند �بهار عمر باشد تا چهل سال. با این حساب، توپ سال نو را که در کنند، دختر یکى یک دانهات، پایش را مىگذارد توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش که من دوست دارم تابستان عمرم را در خانهی شوهر سپرى کنم و من شنیدهام که یک دستگاهى هست که به آن مىگویند �کامپیوتر� و در این کامپیوتر همه جور شوهر وجود دارد. یکى از این دستگاهها برایم مىخرى یا این که چى؟�
ننه قمر �لاحول� گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا کرد به نصیحت که: مردى که توى دستگاه عمل بیاید، شوهر بشو و مرد زندگى نیست. تازه بچهدار هم که بشوى لابد یا دارا و سارا مىزایى یا از این آدم آهنىهاى بدترکیب یا چه مىدانم پینوکیو...
وقتى ننه قمر دهانش کف کرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع کرد به تعریف از کامپیوتر و اینترنت و چت و این که شوهر کامپیوترى هم مثل شوهر راست راستکى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خیرى دخترش، سینهریز و النگوهاى طلایش را بفروشد و براى دلربا کامپیوتر مجهز به فکس مودم اکسترنال و کارت اینترنت پرسرعت و هدست و کلى لوازم جانبى دیگر بخرد.
بارى اى برادر بدندیده و اى خواهر نوردیده، دستگاه را خریدند و آوردند گذاشتند روى کرسى و زدندش به برق و روشنش کردند. دلربا گفت: �اى مادر، در این وقت روز، فقط بچههاى مدرسهاى و کارمندهاى زن و بچهدار توى ادارات، مىروند در چت و تا نیمه شب خبرى از شوهر نیست.� به همین خاطر، از همان کلهی ظهر تا نیمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جدیت تمام به بازى ورق گنجفه و با دل و اسپایدر پرداخت.
نیمه شب دلربا دستگاه را تحویل گرفت و وصل شد به اینترنت و یک �آى دى� به نام �دلربا آندرلاین تنها 437� براى خود ثبت کرد و رفت توى یکى از اتاقهاى �یارو مسنجر�. به محض ورود، زنگها به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبید، متوجه شد که چهل _ پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفتهاند. دلربا که دید حریف این همه خواستگار مشتاق و دلداده نیست، همهی پیغامها را خواند و سر آخر از نام یکى از آنها خوشش آمد و با ناکام گذاشتن خیل خواستگاران سمج، با همان یکى گرم صحبت شد. در زیر متن مکالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود:
دلربا آندرلاین تنها437: سلام. مرسى. یو خوبى؟
دلربا: هجده، دال، بوغ [یعنى هجده سالهام، دخترم و در بالاى ولایت غربت به زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسیر از بنده نگارنده] یو چى؟
دلربا: لول. [یعنى حسابى لول و کیفورم. همان LOL] پس همسایهایم.
دلربا: اوکى، درک مىکنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شکلى هستى؟
دلربا: من قدم 174، وزن 60، رنگ چشمم هم یک چیزى بین آبى و سبز.
دلربا: وا... یعنى خیلى زشتم؟
دلربا: اى واى خدا مرا بکشد که با بیان حقیقتى ناخواسته، تیر عشق را بر قلبت نشاندم.
حالا دو تا حیران من و تو، زار و گریان من و تو...
دلربا: حالا من چه خاکى به سر بریزم با این عشق پاک و معصوم؟ من مىخواهم ایوان رویا را آب پاشى کنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عکس تو را نقاشى کنم. اما تو را چه جورى بکشم چرا که وسایل نقاشىام کم و کسر دارد و من مداد مخملى ندارم.
قصهی ما به سر رسید، غلاغه به خونهاش نرسید!![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روز بعد روزنامه ها نوشتند: برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه افريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت. ![]()
مراقب چشماي من باش!!!!!!!!![]()
![]()
دختري ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولي هرگز نمي توانست با مادرشوهرش کنار بيايد و هر روز با هم جرو بحث مي کردند.![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


