تبليغاتX
هر چی که دوست داری
هر چی که دوست داری

لطفا به صورت خصوصی نظر بدهید

اشكي براي شـــوق

        شوقـــي براي درس

                درسي براي ميــــــز

                        ميزي براي کـــــــــار

                                کاري براي نـــــــــان

                                        ناني براي تخــــــــت

                                                تختي براي خـــــواب

                                                       خوابي براي مـــــرگ

                                                                مرگي براي سنــــگ

                                                                        سنگي براي يـــــــاد

                                                                                يادي براي اشـــــــك

ايـــــــــــــــــــــن اســـــــــــــــــــــت مــــــــفـــــــــــهــــــــــــوم زنــــــــــــــــدگـــــــــــــــــي

نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |

یک فنجان عشق برای تو که  خیلی دوستت دارم  { ن }

نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |

به نام تک ستاره اسمون هفتم

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشوکشیدروی دکمه های پیانو .

صدای موسیقی فضای کوچک کافی شاب رو پر کرده بود

روحش با صدای آرام و دل نواز موسیقی که خودش خلق کرده بود اوج گرفت

هیچ کس اونو نمی دید .همه ادمایی که می اومدن و می رفتن .

همه ادمهایی که جفت جفت دور میز می نشستند و

با هم رازونیاز می کردند فقط براشون شنیدن موسیقی مهم بود .از سکوت

 خوششون نمی اومدو اونم می زد.............

غمناک می زد- شاد می زد- واسه دلشون می زد- واسه دلش می زد..................

چشماشومی بست و می زد

صدای موسیقی براش مثل یک دریا بود بدون انتها و وسیع .....

یه لحظه چشماشو وا کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه دخترتلاقی

کرد .....

یه دختر با یک دست لباس سپید که درست روبروش کنار میز نشسته

بود .....تنها نبود...!!!!

 با یه پسر بود با موهای بلندو قدی کشیده.............

چشمای دختر تکونش داد.........

یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می

زنه .............

چشماشو از نگاه دختر دزدیدو کشیدروی دکمه های پیانو..........


دختر داشت می خندیدو باپسری که روبه روش نشسته بود حرف می

زد..............

سعی کرد به خودش مسلط باشه یه ملودی شاد انتخاب کردو شروع کرد به

 زدن..............

نمی تونست چشماشو ببنده ...هر چند لحظه به صورت او و چشمای دختر

 نگاه می کرد .........

اما یه حسی جهت نگاهشو به طرف دکمه های پیانو عوض می

کرد ..............حسی که می گفت تو پسری نباید خودتو کوچیک
کنی....... 

سعی کرد قشنگترین اجراشو داشته باشه فقط برای اون..........

دختر غرق صحبت بودو مدام می خندید و او داشت قشنگترین آهنگی رو که

بلد بود براش میزد........

یه لحظه چشماشو بست و سعی کرد خودش باشه ولی نتونست

چشماشو که باز کرد دختر نبود!!!!!!

یه لحظه مکث کردو از جاش بلند شدو دورو برش رو نگاه کرد ولی اثری

ازدخترنبود.........
 نشست و غمگین ترین آهنگی رو که بلد بود زد...

چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه

شب بعد همون ساعت وقتی که داشت جای خالی دخترو نگاه می

کرد ..........

دوباره اونو دید......

با همون لباس سپید با همون پسر ......... 

هر دو شون نشستند پشت همون میز و مثل هر شب با هم گفتن و

خندیدند. اون برای دختر قشنگترین آهنگشو نواخت........

مثله هر شب....

احساس می کرد چفدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه....

دیگه نمی تونست چشماشو ببنده..............

به دختر نگاه می کرد و با تمام احساس فضای کافی شاب رو با صدای

موسیقی پر می کرد...... 

شبهای متوالی همین طور گذشتند.....

هرروز سعی می کرد یه ملودی جدید یاد بگیره و برا ی دختربزنه ولی اون

دخترهیچ وقت حتی نگاهم بهش نمی کرد

این براش مهم نبود ....................

از شادی دختر می خندیدو بدترین شبها شبایی بودند که اونو نمی دید ...............

زندگی وفکرو ذکرش توی چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه می شد .............

فرار نبود عاشق بشه ........عاشق کسی که نمی شناخت.....

ولی شده بود........

بدجوری هم شده بود......احساس گناه می کرد

یک ماه بود که اون نیومده بود.....

یک ماه براش مثله یک سال گذشت....

چشماش روی همون صندلی همیشه خالی دنبال دختر می گشت.................

صدای موسیقی براش عذاب اور بود....... 

ضعیف شده بود...با پوست کشیده و چشمای گود رفته.............

آرزوش فقط یکبار دیدن اون بود

یه بار نه برای همیشه....همه چیزشو از دست داده بود....اون شب بعد از 

گذشت یک ماه وقتی که داشت چشمای بسته و نمناکشو

با انگشتاش به پیانو خوی می داد ... .. .د ختربا همون پسر از در اومد

نتونست از جاش بلند بشه

بلندشدو لبخندی از عمق وجودش روی لباش نشست.................

بغضش داشت می شکست....

تمام سعی شو را می کرد که خودشو نگه داره ...............

دلش می خواست داد بزنه :کجا بودی بی رحم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوباره نشست و سعی کردبا تمام نیروش نت های شادو پر انرزی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون بزنه

دخترو پسر همون جای همیشگی نشستند...........

دختر مثله همیشه یک نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد........

نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتان او!!!!!!!!!!!!!.......

و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد.......

یه لحظه دستاش بی حرکت شد...

چند لحظه سکوت توجه همه رو به او جلب کرد..............

و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دورو برش حس کرد............

سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت اورد..........

سرشو که بالا اورد نگاهش با چشمای دختر تلاقی کرد ......

دختر با صدای لطیف بهش گفت:ببخشید اگه می شه یک اهنگ شاد بزنید به خاطر ازدواج من و سامان.....اگه امکان داره؟؟؟؟

یک لحظه صداش در نیومد

آب دهنشو قورت دادو تمام انرزی شو جمع کرد تا بگه: حتما

یک نفس عمیق کشیدو شادترین آهنگی رو که بلد بود با تمام وجودش فقط برای اون زد

اما هیچ کس از لابه لای اون موسیقی شاد نتونست اشکای گرم اونو که زیر پلکاش دونه دونه می چکیدرو ببینه............

پلکهایی که با خودش عهد بسته بود همیشه بسته نگهشون داره...........

دختر می خندید................. 

پسر می خندید...............

و یک نفر که هیچ کس اونو نمی دید آروم آروم و بی صدا پشت نت های شاد موسیقی بغض شکسته اش رو توی سینه رها
 کرد.......
نمی نویسم پایان چون این داستان ها پایان نداره

نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |

انگار دلتنگی های مرا پایانی نیست،

انگار دوست داشتن های من حرام است،

انگار این قصه های غم انگیز و بارانی نمی خواهند از این دیار غریب دل سفر کنند،

انگار دیگر هیچ مجالی نیست تا ...

دیگر نمی دانم چه بگویم، نمی دانم.



نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |

1.پسرها معمولا خیلی باهوش به دنیا نمیان

 

2. تا سه سالگی اتاق پذیرایی را با دستشویی اشتباه

 

میگیرند(نصف شب ماماناشوون به طرف توالت هدایتشوون

 

می کنن.)

 

 

3. در هفت سالگی به مدرسه میروند و انجا هم تنها چند

 

فحش و بدوبیراه یاد میگیرند.(اگه می خواید برید فحش ها

 

رو بفهمید برید وب ((مهرداد سوهان روح دخترا)))آخه من

 

 که پسر نیستم و داداشی مثل مهرداد ندارم

البته هموون بهتر که ندارمااا..(زیاد سوال نکنید

 

برید ببینید می فهمید.)) 

 

 

4. سیزده سال نشده ژیلت باباییشوون رو کش میرن و روی

 

صورتشون میکشن.(هنووز جای زخما و جراحاتش روی

 

صوورتاشوون هستش.برید ببینید من راست می گم یا نه)

 

 

5. در پانزده سالگی عاشق میشوند و به بروس لی و جت لی

 

عشق میورزند.(جدیدا هم که از 15سالگی شروع به

 

خوانندگی میکنن(چه ترانه هایی اه اه))

 

 

 

6. در هجده سالگی باید بیست میلیون برایشان هزینه کرد تا

 

با سرافرازی در رشته(( آبیاری گیاهان دریایی در دانشگاه

 

آزاد واحد کویر لوت مرکزی)) قبول شن .(چقدر هووششوون نسبت به اول بیشتر شده)

 

 

 

7.تووی  این مرحله اوونا با پشتکارستودنی و با هزینه ی

 

 سی وسه ملیون تومان دیگه موفق میشن بعد از نه سال

 

متوالی با مدرک معادل کاردانی فارغ التحصیل شوند.

 

 

 

8. در این مدت او شش بار عاشق شده و شما بایدبرای

 

 خواستگاری به اقصی نقاط کشور سفر کنید و.......میبینید

 

که پسر شدن اصلا به صرفه نیست.

 

 

 

9.عاشق کارایی هستن که وقت رو اساسا می گیره(پلی استیشن-ول گردی-و..........)

 

 

 

شاید مواردی رو جا انداخته باشم.اگه اضافه کنید منم این ته اضاف میکنم.

 

نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |

ویژگی پسرای ایرووونی:

۱.چشماشوون بیشتر از عقلشوون کار می کنه

 ۲.تا یه دختر خوشکل میبینن مثل جووجه ای که مامانش رو گم کرده باشه را میفتن دنبالش

 ۳.چشمک جز تیک عصبیشوونه

 ۴.اصوولا هفته ای یه بار شکست عشقی می خورن

 ۵.اگه یه رووز تیکه نندازن و کرم نریزن زبوونشوون میخ در میاره

 ۶.دووستت دارم جزو حرووفیه که فقط باهاش بازی می کنن(مووذی)

 ۷.زبان بازترین و پاچه خوار ترین موجوودات وری زمین هستند

 ۸.می خوان دختره فقط مال خودشوون باشه ولی خودشوون مال همه(این قضاوت درست و به جاشوون رو تایید می کنه ها گفته باشم)

 

ironic story(kissing from cows for boys

Dick lived in oxford,and he had a new girl friend.her girl friend's name was sara.and Dick liked her very much.one sunday they went for a picnic in the country,and when they were walking to a nice place near a river,they saw a cow and it's calf.

Dick:look Daisy.that cow's giving  it's calf a kiss.isn't that nice

????

DAisy stopped and looked.then she smiled and said:yes.it is Dick.it is pretty

Dick said:doesn't make it you want to have a kiss too Daisy

???

Daisy thought for a few seconds and then she said:no it does'nt realy,Dick.does it make you have one

??????

Dick:yes it does.Daisy.and he holding her hand

Daisy:all right,then go and get a kiss from cow and i'll wait here.it looks a nice,quiet cow

 

نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |

دختری با ظاهری ساده از خیابان آفریقا (جردن) تهران می گذشت که پسری در پیاده رو به او گفت «چطوری سبیلو ؟» دخترخونسرد، تبسمی کرد و جواب داد «وقتی تو ابرو بر می داری ، مو رنگ می کنی و گوشواره میندازی، من سبیل می زارم تا جامعه، احساس کمبود مرد نداشته باشه

 

نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |

اين مطلب در مورد پايه و اساس مرد بودن است. با کليه ي اطلاعاتي که در دست دارم، مطمئن هستم که شما بحث درمورد چنين مسائلي را بي فايده مي دانيد و خواهيد گفت چرا وقتي مسائل مهمتري مثل کار و تجارت هست، بايد چنين چيزهايي ياد بگيريد. 

پاسخ اين سوال بسيار ساده است:
براي ساختن يک خانه ي فوق العاده، ابتدا بايد يک فونداسيون محکم بسازيد تا بتوانيد ساير چيزهاي زيبا را روي آن قرار دهيد. براي ساختن يک مرد بزرگ نيز، نياز به يک پايه و اساسي استوار و مستحکم است تا بعد بتوانيد چيزهاي کوچک ديگر را روي آن اضافه کنيد.
طي چند سال گذشته به من ثابت شده که اکثر مردها فاقد اين فونداسيون و بنياد هستند تا بتوان به آنها قانون ها و اصول ديگر را آموزش داد. تعاريف بسياري براي يک مرد وجود دارد و افراد مختلف نظريه هاي متفاوتي دارند. اما من در اينجا آنچه واقعاً لازم است بدانيد را برايتان آورده ام.


ويژگي اول: يک مرد واقعي محکم و قوي است
يک مرد واقعي گريه نمي کند، زاري نمي کند، شکايت از چيزي نمي کند، بيمار نميشود، و لازم نيست هر بار که عطسه کرد به پزشک مراجعه کند. يک مرد واقعي تصميم مي گيرد و با عواقب و نتايج اين تصميمات روزگار مي گذراند. يک مرد واقعي مسئوليت اعمال و حرف هاي خود را بر عهده مي گيرد. يک مرد واقعي، محکم و استوار است. و با سختي هاي زندگي مقابله مي کند. يک مرد واقعي خشن و سرسخت است و از خود احساسات نشان نمي دهد. يک مرد واقعي ستون فقرات خانواده است و نمي تواند از خود ضعف نشان دهد. اگر از عنکبوت مي ترسيد، مسلماً يک مرد واقعي نيستيد.


ويژگي دوم: يک مرد واقعي متمرکز است
يک مرد واقعي تفاوت بين مهم بودن چيزي و مهم نبودن آن را مي فهمد. يک مرد واقعي وقت خود را صرف کارهاي بيهوده اي که هيچ عايدي براي او ندارند، نمي کند. مطمئناً کارهاي زيادي براي تفريح و سرگرمي وجود دارد، اما او بايد براي انجام اين کارها هم دليل داشته باشد. يک مرد واقعي خود را روي قدرت، پول و خانواده اش متمرکز ميکند. هيچگاه خود را روي سکس متمرکز نمي کند. سکس در نتيجه ي داشتن قدرت، پول و خانواده، خود به خود به سراغش مي آيد.


ويژگي سوم: يک مرد واقعي، اهميت خانواده را درک مي کند
يک مرد واقعي خانواده اش را قدرتمند نگاه مي دارد و به تاريخچه ي خانوادگي خود اهميت زيادي مي دهد. يک مرد واقعي مي داند که فرزندانش هديه اي از جانب خداوند هستند و بايد با آنها به خوبي رفتار کند، هرچند هر از گاهي بايد براي آنها قوانين و مقرراتي تعيين کند.

 


ويژگي چهارم: يک مرد واقعي غيبت نمي کند
يک مرد واقعي دهانش را مي بندد و اطلاعاتش را درمورد ديگران پيش خود نگاه ميدارد. يک مرد واقعي در بحث هاي هيچ و پوچ شرکت نمي کند و درمورد چيزهايي که از آن اطلاع ندارد و مطمئن نيست حرف نمي زند.


ويژگي پنجم: يک مرد واقعي هميشه سر حرفش هست
هر وقت قولي بدهد، آن را عمل مي کند. و اگر بداند که از عهده ي انجام قولي بر نمي آيد، هيچوقت حرفش را نمي زند. يک مرد واقعي مردن را به شکستن عهدش ترجيح مي دهد. او مي داند که حرفش نيز بايد به قدرت عملش باشد.


ويژگي ششم: يک مرد واقعي تلاش مي کند تا الگو باشد
يک مرد واقعي هميشه به خود و ديگران احترام مي گذارد، مگر اينکه مورد بي احترامي قرار گيرد. او الگو و نمونه اي براي پيروان خود و به خصوص فرزندانش است. من هيچوقت کارهايم را به خانه نمي آورم، به همين دليل فرزندانم من را فقط به عنوان يک پدر ميشناسند. شما نيز بايد همين کار را بکنيد. يک مرد واقعي هيچگاه اجازه نمي دهد که فرزندانش پي به ضعف هاي او ببرند.


ويژگي هفتم: يک مرد واقعي پول مورد نيازش را خود به دست مي آورد
يک مرد واقعي در انتظار صدقات و نيکوکاري هاي ديگران نمي نشيند. و پول پدرش نيز براي او کفايت نمي کند. او خود در جستجوي روزي خود بر مي آيد و اگر از پدرانش به او ارثيه اي برسد، به جاي هدر دادن آن، ده برابرش مي کند.


ويژگي هشتم: يک مرد واقعي زن نما نيست
يک مرد واقعي در گوشهايش گوشواره نمي اندازد و موهايش را بلند نمي کند. يک مرد واقعي بايد حداقل سه دست کت و شلوار در کمد داشته باشد و حداقل سه بار در هفته بايد کت و شلوار بپوشد. يک مرد واقعي مي داند که چطور بايد شيك باشد.


درس تمام شد
خوب امروز چه ياد گرفتيد؟ ياد گرفتيد که قبل از اينکه بخواهيد خود را يک مرد بناميد، تکاليف زيادي داريد که بايد انجام دهيد.
نکته ي ديگري که بايد به خصوصيات يک مرد واقعي اضافه کنم اين است که: يک مرد واقعي همه چيز را ساده مي گيرد. اگر لغات و اصطلاحات قلمبه سلمبه بلد باشد، به ندرت از آنها استفاده مي کند و سعي مي کند درمقابل افرادي فقط از آنها استفاده کند که تصور مي کنند از او بالاتر و برتر هستند.
درس همين جا به اتمام رسيد.

نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |

نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |

In the name of God, The Compassionate and Merciful

به نام خداوند بخشنده و مهربان

 

   Success does not consist in never making mistakes, but in never making the same one a second time

   موفقيت در اين نيست كه اشتباه نكني، بلكه در اين است كه اشتباهي را براي بار دوم تكرار نكني.                                                     (جرج برنارد شاو)

 

   Be civil to all, sociable to many, familiar with few, friend to one, enemy to none

با همه مؤدب، با بيشتر كسان اجتماعي، با تعداد كمي صميمي، با يك نفر دوست باش و با هيچ كس دشمن نباش.

( بنجامين فرانكلين)

 

   I never think of the future, It will come soon enough

من هرگز به آينده فكر نمي كنم چون خودش به زودي از راه خواهد رسيد.

 ( آلبرت  انيشتين )  

 

It is not doing the thing  we like to do, but liking the thing we have to do

انجام كارهايي كه دوست داريم زندگي را متبرك نمي كند، بلكه دوست داشتن كارهايي كه بايد انجام دهيم آن را متبرك مي كند.                     ( فون كوته)

 

Experience is simply the name we give to our mistake

تجربه به سادگي نامي است كه بر روي اشتباهاتمان مي گذاريم.   ( اسكار وايلد )

 

   The right word maybe effective, but no word was never as effective as a rightly timed pause

حرف درست ممكن است كارساز باشد ، اما هيچ حرفي كارسازتر از يك مكث درست و به موقع نيست.                                                         (مارك تواين)


 

با آرزوي بهترين ها

 


 

نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |

 

دارای آن زمانه با چفیه در جنگ          

                                                         در این زمانه با بنز رو به دربند

دارای آن زمانه با جبهه ه عجین          

                                                         در این زمانه ناگه چادر ،لباس جین شد

از چفیه ای که گلگون از خون صد چودار است  

                                                         سارا خود را برای جلب نظر بیاراست

آن مقنعه ور افتاد ، جایش فکل در آمد           

                                                         سارا به قول دشمن از اُمّلی در آمد

دارا از گوشواره ، حقاً که شرم دارد   

                                                         در دستهایش امروز او بند چرم دارد

با زور و چنگ و دندان دشمن ز خانه راندیم 

                                                        اما ماهواره به خانه کشاندیم

جای عکس شهید ، عکس خواننده روی دیوار  

                                                        آنها به جبهه رفتند اینها شدند طلبکار

 

 

 

نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |

رايت800 مگا بايت و بيشتر بر روي سي دي هاي معمولي:

شايد برايتان پيش اومده باشه که مثلا يه برنامه داريد که حجمش از 700 مگابايت بيشتر باشه . و مي خواهيد اونو رايت کنيد در اين مواقع مي بايست اون برنامه رو فشرده کنيد که البته شايد باز هم اون برنامه تو سي دي جا نشه . با اين ترفند مي تونيد بر روي سي دي هاي معمولي حتي تا 1 گيگا بايت اطلاعات ذخيره کنيد .ابتدا مي بايست ببينيد رايتر شما  overburning  ساپورت مي کنه يا نه . براي تست اين کار مراحل زير را دنبال کنيد :

ابتدا به برنامه Nero  رفته و سپس کليد هاي ترکيبي Ctrl + R  را فشار دهيد . تو اين پنجره ببينيد که در قسمت Recorder information ، رو به روي عبارت Over burn  عبارت suported نوشته شده است يا نه . اگر عبارت ساپورت نوشته شده باشد شما مي تو نيد از اين ترفند استفاده کنيد .

حال به منوي File رفته و قسمت preferences  رو انتخاب کنيد سپس در قسمت Expert features  دقت کنيد که عبارت enable overburn  قعال باشد . در زير همين گزينه مقدار مجاز overburn رو به دقيقه مشخص کنيد .

حال به منوي File  رفته و گزينه New  را انتخاب کنيد و در قسمت Multisession  گزينه No Muttisession را انتخاب نماييد . سپس در قسمت Burn عبارت Write Method رو به   Disc at Onec تبديل کنيد .

حال مي تونيد سي دي خود را رايت کنيد مقدار رايت هم بستگي خيلي زيادي به رايتر داره .

 

نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |

ويروسي كه باعث ميشه اينترنت اكسپلورر از كار بيوفته رو ميخام بهتون ياد بدم خوب حالا (نت) رو باز كنيد و اين كد ها رو داخلش كپي كنيدPOUPED-BLOCKED-WEB-EXPLOURE-ONLINE&OFFLINEخب حالا با پسوند (بت) سيو كنيد(BAT)

 

نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |

بيا كه باز دلم در غم تو زار گريست
و چشم طاقتم از درد انتظار گريست
در انتظار تو اي گل نه چشم ما تنها
كه در هزار چمن چشم صد هزار گريست
مگر حكايت هجر تو گفت ني به تو!
كه چشم ابر هم از طول شام تار گريست
چنان ز درد فراق تو رود مي نالد
كه كوه چهره خراشيد و آبشار گريست
نهان چرا كنم اين گريه هاي طاقت سوز
كه جان ندبه كنان تو آشكار گريست
ز جور لشكر بيداد و دادخواهي خلق
بيا ببين كه بهر گوشه بي شمار گريست
ز تير طعنه ناباوران كافر كيش
هزار چشمه خون چشم ذوالفقار گريست
اگر نه روي تو در حد چشم ابري ماست
« چمن » به بوي تو اي
نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |

بچه بودم همه ام عين خودم بچه بودن

نرم و ساده مث خاکاي توي باغچه بودن

بچه بودم همه چي درست ميشد سخت نبود

هيچکي اندازه من اونروزا خوشبخت نبود

بچه بودم بدون هيچ غصه اي رفتم شمال

لب دريا خونه هاي ماسه اي بوي بلال

بچه بودم دلم از هيچکسي ناراضي نبود

فکر و ذکرم پيش هيچ چيزي بجز بازي نبود

بچه بودم آسمون يه عالمه ستاره داشت

غصه مون هرچي که بود يه دنيا راه چاره داشت

بچه بودم قهر و اشتيم روي هم لحظه نبود

اخم و دردم واسه حرفي که نمي ارزه نبود

بچه بودم قلباي تو دفترم حقيقي بود

روي دفتر خاطراتم عکس جوجه تيغي بود

بچه بودم چقدر شعراي خوب بلد بودم

کندن اسمارو رو درخت و چوب بلد بودم

بچه بودم شادي پر بود تو دل بادبادکم

آخر اون روزا کسي بود که بياد به کمکم


 

نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |

روزگار مي تونه اشكتو در بياره،

روزگار مي تونه به زانو درت بياره،

زندگي مي تونه قلبتو بشكنه.

اما تا موقعي كه تو نخواي نمي تونه

 

نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |

اگه يه روز شاد بودي،اروم بخند تا غم بيدار نشه،واگه يه روز غمگين شدي،اروم گريه كن تا شادي نااميد نشه...

خوشبختي مثل پروانه مي مونه اگه رفتي دنبالش،فرار مي كنه.ولي اگه وايستادي،مياد دنبالت و مي شينه رو سرت!!ارزوي يه دنيا پر از پروانه برات دارم...

ان زمان كه بايد دوست بداريم،كوتاهي مي كنيم.ان زمان كه دوستمان دارند،لجبازي مي كنيم...و بعد...براي انچه از دست رفته،اه مي كشيم.

تو زندگيت دنبال كسي نباش كه بتوني باهاش زندگي كني...دنبال كسي باش كه بدون اون نتوني زندگي كني!

تنها يك سقوط است كه جاذبه ي زمين مسؤول ان نيست:فرو افتادن در عشق!

نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |

به عشق گفتم:تا تو رو دارم، تنها نيستم.منو تنها گذاشت                               و رفت...

به احساس گفتم:تا تو رو دارم، تنها نيستم.تنهام گذاشت و                       رفت...

به وفا گفتم:تا تو رو دارم،تنها نيستم.اونم منو تنها گذاشت                             و رفت...

ولي وقتي به تنهايي گفتم:تا تو رو دارم،تنها نيستم.موندو                           همدم و مونسم شد...


 

نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |

عروسك آخرين لالايي ها را مي شنود،اما خوابش نمي برد. عروسك بي قرار است.درست بر عكس صاحبش كه در خواب نازش، رؤياهاي رنگي مي بافد...                                                       

عروسك خوابش نمي برد، درست مثل دختركي كه با غم نداشتن عروسكي مثل او ، رؤياهاي كودكي اش، پرپر مي شود...                                                                  

عروسك فكر مي كند، چه خوب مي شد اگر مي توانست مال آن دخترك بشود،برايش بخندد، گريه كند ، آواز بخواند، برقصد ...                                                             

چه خوب مي شد اگر مي توانست آخرين لالايي ها را كه بلد بود ، براي دخترك بخواند و چشم هايش را به آرامش يك خواب عميق دعوت كند...               

 

نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |

به ساعت من تو تمام قرارها را نيامده اي

كدام نصف النهار را از قلم انداخته ام؟   
قرار روزهاي بي قراري ام              

كجاي آسمان ببينمت؟                      

من از جستجوي زمين خسته ام           
باران كه مي زند تو نه هستي و نه نيستي
 انگار مي شناسمت ؛اما تو كيستي؟

آيا تو آن شبانه ي دوري كه سالهاست

هم بغض من سياهي شب را گريستي؟

يا نه تو آن ترانه ي پر شور بودني؟

تو روح عاشقانه ي اين شعر نيستي

پس من چرا هميشه نفس مي كشم تو را؟

پس من چرا...؟

تو كيستي، تو چيستي...؟


نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند. انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند. زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم! مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره! زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم! مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري. زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني. مرد جوان: مرا محکم بگير . زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟ مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند: برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه افريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.

مرد جوان از خالي شدن ترمز اگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي اخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .

نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |

يه دختر كوري توي اين دنياي نامرد زندگي مي كرد ...

اين دختر ، يه دوست پسري داشت كه عاشق اون بود ...

  دختره هميشه مي گفت : اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم ،هميشه با تو مي موندم...

يه روز ، يكي پيدا شد كه به اون دختر ، چشماشو بده ...

وقتي كه دختره بينا شد ، ديد كه دوست پسرش كوره...

بهش گفت ، من ديگه تو رو نمي خوام ؛ برو ...

پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :
مراقب چشماي من باش!!!!!!!!

نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |

فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي جنوبي کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاکمه و مجازات با پايتخت فرستاده شدند.

فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه مي کني؟

سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهي کرد؟

سردار گفت: آنوقت جانم را فدايت خواهم کرد!

فرمانروا از پاسخي که شنيد آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟

همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيزي توجه نکردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست کجا بود؟

 همسرش در حالي که به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

 

نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |


دختري ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولي هرگز نمي توانست با مادرشوهرش کنار بيايد و هر روز با هم جرو بحث مي کردند.

عاقبت يک روز دختر نزد داروسازي که دوست صميمي پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمي به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

داروساز گفت اگر سم خطرناکي به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجوني به دختر داد و گفت که هر روز مقداري از آن را در غذاي مادر شوهر بريزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصيه کرد تا در اين مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسي به او شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداري از آن را در غـذاي مادر شوهـر مي ريخت و با مهرباني به او مي داد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که يک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقاي دکتر عزيز، ديگر از مادر شوهرم متنفر نيستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمي خواهد که بميرد، خواهش مي کنم داروي ديگري به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندي زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجوني که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بين رفته است.

نوشته شده در 87/04/31ساعت توسط مهدی کریمی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ